با افزایش بیکاران کار به اوقات تلخی رسید و بعد از یک داستان مفصل، خیلی خلاصه، شاه وقت دق کرد و مرد. ملت ذله شده، دولت و مولت را قمصور کردند، هر چی شاغل است را برکنار، و یک نفر کاملا بیکار را در راس کار قرار دادند. بعدا معلوم شد که "کار هر بیکار نیست خرمن کوفتن" و کار را باید به کاردان سپرد.

از زمان قدیم مردم معتقد بوده اند که وجود آدم های ثروتمند برای جامعه ضروری است، بخاطر اینکه مردم فقیر و فرودست بتوانند از قبل کار برای ثروتمندان نان دربیاورند و زندگی کنند. این استدلال از زمانهای دور دست در گوش مردم قابل قبول بوده و به آن تن داده اند. بتدریج ثروتمندان در آشنایی با ادیان ابراهیمی دریافتند که رضای خدا مهمتر از رضای بندگان خداست. بعلاوه بر آنها آشکار گشت که کارگر آنطورها هم عزیز دردانه خدا نیست، برعکس این کاسب است که حبیب خداست. بعد از آن سر دستمزد کارگر دبه درآمد. دستمزد عقب افتاده هنوز مد نبود. و ثروتمندان هنوز عقلشان نمیرسید تا مسئولین امور امنیت ملی را به وزارت کار منصوب نمایند که با یک چشم بهم زدن ماست کارگران را به جرم "کمبود فرهنگ کار" کیسه کنند و با قراردادهای موقت، دستمزد را بر آنها حرام بفرمایند. این ماجراها حاصل پیشرفت در زمینه حکومت مستضعفان چندین قرن بعدتر بود.
از این مرحله به بعد سر و کله رابین هود پیدا شد. ضرورت چنین شخصیتی در قانع کردن مردم زحمتکش به دستمزدهای ناچیز نهفته بود. ایده اصلی بسادگی این بود که ملت سماق بمکند تا سر و کله رابین هود پیدا بشود. اما مشکل اصلی در آنجا بود که با شیوع انواع بیماری و وفور کور و کچل، آدم مناسب، آدم به اندازه کافی خوش بر و رو پیدا نمیشد که رابین هود از او زاده گردد. آن موقع عمل جراحی هنوز در مرحله ختنه بود که آنهم زیاد کمکی به کاندیدهای مقام رابین هود نمیکرد. کمبود سالن های ورزشی قوز بالای قوز بود که کلی جوان در حال تمرین یا از روی درخت افتاده و یا در تنهایی در جنگلها طعمه گرگ گشتند. بعدها در حکومت توحیدی رسم شد که هر کس با هر قیافه ای میتوانست رئیس دولت گردد، و سراغ ناپدید شدگان را بجای گرگ بیابان، میشد از دربان زندان اوین گرفت.
با کشف گاو صندوق برای نگهداری پول و دارایی توسط ثروتمندان، ماجرای رابین هود از سکه افتاد. ملت یک چند صد سالی دنبال علمای مذهبی افتادند که جز دوشیدن خمس و زکات منشاء خیر نگشتند. بعد از آنهم در رقابت با اتحادیه های کارگری اروپا، هیئتهای سینه زنی توی دامن ملت گذاشته شد که نتیجه آن معرف حضورتان هست. بعد از یکی دو جین شاه دبنگوز بلاخره پارلمان آمد که ملت از طریق نمایندگان مستقیم، به فریاد خود برسند. از اینجا به بعد خدا لج افتاد و سرنوشت ثروتمندان را به بورس (و قبله آن در نیویورک) سپرد و مردم زحمتکش را به مجلس حواله داد. قزاقها هم که با قهر کردن خدا کس دیگری برای ترس از وی نداشتند، از سر بیکاری زرتی مجلس را به توپ بستند. از اینجا ببعد تخم لق دهان جامعه شناسان افتاد که گویا بیکاران اصولا با دمکراسی مخالفند. چیزی که اصلا صحت ندارد. خدا را خوش نمی آید عمل قابل سرزنش یک مشت سبیل کلفت زبان نفهم قزاق مست را به همه بیکاران تعمیم داد. در حالیکه در همه ادیان و در همه ایام، بیکاران خواهان مجلس و پارلمان بوده اند. به این دلیل ساده که روزی خود را بجای خدا و کدخدا و صاحب کارخانه ورشکسته، سر راست از پارلمان مطالبه کنند. شواهد پیداست فردای قضیه، خود قزاقها جلوی مجلس نیم سوز برای مطالبه بیمه بیکاری تجمع اعتراضی بر پا نموده اند.
با افزایش بیکاران کار به اوقات تلخی رسید و بعد از یک داستان مفصل، خیلی خلاصه، شاه وقت دق کرد و مرد. ملت ذله شده، دولت و مولت را قمصور کردند، هر چی شاغل است را برکنار، و یک نفر کاملا بیکار را در راس کار قرار دادند. بعدا معلوم شد که "کار هر بیکار نیست خرمن کوفتن" و کار را باید به کاردان سپرد. تا بالاخره با پیدا شدن ورژن ایرانی – اسلامی رابین هود بنظر میرسید که معما حل شده باشد: پوپولیست!
فکرش را بکنید یک انقلاب بیهوده، اینهمه دعا و مناجات، اینهمه تظاهرات بی مورد. پوپولیست (همان رابین هود ایرانی) قرار بود، با یک شماره حساب، آنهم اینترنتی، ثروتمندان را خانه خراب کند. پولها در موقع خواب یواشکی وارد حساب بانکی شود، بدون اینکه لازم باشد از جنگلها سرازیر شد و قشقرق بر پا کرد. اما، این سناریو یک اشکال کوچک داشت آنهم اینکه ملت یادشان رفت جامعه طبقاتی است. دنیا عوض شده و پوپولیست، یک گرگ در لباس میش، در واقع رابین هود خود ثروتمندان است. تا رفتند با مطالعه کتاب "کلیله و دمنه" سر از کار گرگ دربیاورند، دکل ها و اسکله ها و نصف خزانه غارت شده بود.
دست آخر، زعمای قوم که دیگر هیچ چاره ای برایشان باقی نمانده بود تصمیم گرفتند ملت را به شیطان بزرگ حواله بدهند.
مصطفی اسدپور ژوئیه 2015