ناظر فرضی در آینده فرضی ایران را در فاصله سالهای 1360 تا امروز ایران بستر کشمکشهای طبقاتی بزرگی می بیند. در ایران بجای حکومت فعلی میتوانست یک حکومت از شجره اصلاح طلبان آن، یک حکومت غیر آخوندی، یک حکومت پرو غرب، و یا یک حکومت از تبار سبز سر کار باشد. راستش زیاد فرقی نمیکرد. آنچه مهم است اینستکه در همه سالها یک چیز میتوانست سرنوشت دیگری را رقم بزند: کارگران همت! کارگران اتحاد! کارگران انقلاب!

***

چرا کارگران در ایران متحد نمیشوند، چرا سر به سازمان نمیدهند؟ چهل سال پیش حتی فکر کردن به تشکل کارگری کافی بود تا کلاهتان با کلاه سازمان امنیت ملی در هم برود. بعد از انقلاب و سالهای اوایل دهه شصت هزاران فعال کارگری را فقط به جرم شرکت در یک سندیکا و یا شورای کارگری از زیر سنگ بیرون کشیده و در سینه کش زندانها به گلوله بستند. الان روزگار دیگری است. دنیایی درست شده که طیف بزرگی با چراغ قوه لابلای کتابهای تاریخ در پی یک اکسیر جادویی برای متحد کردن کارگران دور خود میچرخند. طنز تلخ ماجرا در آنجاست که طبقه کارگر در ایران هیچگاه، در دل اختناق، در چنین ابعاد گسترده ای به احزاب و جریانات سیاسی دسترسی نداشته است. هیچ گاه اپوزسیون سیاسی رژیم در ایران به این اندازه "چپ" و مدافع حقوق پایه ای کارگری ظاهر نشده است. فضای ایران از دریچه کانالهای تلویزیونی، خطابه ها، تا سازمان جهانی کار همگی مملو از "پاسخ به معضلات کارگران" است. افزایش دستمزد، خاتمه قراردادهای موقت، بیمه بیکاری، آزادی سندیکاها ...! اما کماکان سوال بجای خود باقی است: کارگران چرا متشکل نمیشوند، به میدان نمی آیند؟ سالهای طولانی از   فقر و دستمزدهای پرداخت نشده و بیکاری باید راه را بر هر امیدی بسته باشد. چرا کارد به استخوان کارگران نمیرسد؟ عصیان کارگران کجاست؟

طنین این سوال در فضای سیاسی ایران تمامی ندارد. اما این یک سوال نیست. رو به طبقه کارگر است اما در مسیر معضل تشکل آن نیست. این یک مارش عقب نشینی کل جبهه سبز است که دیواری کوتاه تر از طبقه کارگر برای پوشاندن افتضاح سیاسی بزرگ خود پیدا نکرده اند. ترکیب شرکت کنندگان در این مارش راه را بر هر گونه تردید و سوء تفاهم میبندد. از انواع رنگارنگ ملیون و اپوزسیون دمکرات تا کمونیسم بورژوایی در یک سمپوزیوم همه با هم "آسیب شناسی تشکل یابی طبقه کارگر" حضور به بهم رسانده اند. این دومین بار است که "جبهه متحد متخصصان سبز سرنگونی رژیم به سراغ کارگر می آیند. دیروز، ملبس در کت و شلوار و کراوات پست وزارت کار در حال بشارت آزادیهای تشکل کارگری در فردای حکومت ائتلافی در طنین کف زدن متقابل؛   امروز عینک به دندان گرفته و در پز عالی بررسی های عمیق؛ هر دو به یک اندازه به امر واقعی طبقه کارگر ارتباط داشته و دارند. چه بار اول در زمان پیشروی بر متن "رژیم چنج" امریکا و چه امروز در پنچری سیاسی خویش، قرار است طبقه کارگر تاوان محاسبات سیاسی این جماعت را   پس بدهد. شرط بندی شان روی امریکا غلط از آب درآمد، تخت و تبق "میدانم، میدانم" را به ستون کارگری نشریات منتقل کرده اند. هر چه که تا دیروز خطاب به شرکا مبادی آداب بوده و با موسوی و کروبی از "کشتی گرفتن" احتراز داشتند، امروز مبصر کلاس درس تشکیلات مستقل طبقاتی کارگری دو قورت و نیمشان باقی است.    

جبهه سبز هر توجیهی برای موقعیت خود داشته باشد،   در دوره قبل در فریب طبقه کارگر زیر پرچم موسوی ناکام ماند. اینها بازندگان دنیای ضد رژیمی هستند و همه آبروی کارگر پناهی و "چپ و کمونیستی" خود را سوزانده اند. بار دوم کارگر پناهی یک بار دیگر به کاهدان زده اند. جنگ دیروز اینها با "رژیم" ربطی به طبقه کارگر نداشت. امروز دارند گناه را به گردن کارگران می اندازند که "متحدانه و سازمان یافته وارد کارزار نشده و رژیم را با اعتصابات خود فلج نساخته اند ..."! ظاهرا کارگران سرگرم "مبارزات اقتصادی" از حمایت احزاب "رهایی بخش" غافل مانده اند!

سرنوشت سیاسی جبهه سبز هر چه از آّب در بیاید اما جمهوری اسلامی سر جای خود؛ و معضل تشکل یابی طبقه کارگر سنگین تر از گذشته بر سر این طبقه به قوت خود باقی است. امروز رهبران کارگری همان صورت مساله قدیمی تشکل را در مقابل خود دارند. رهبران کارگری باید راه خود برای سازماندهی کارگران را ادامه بدهد در عین اینکه از پس فضای جریانات سبز و ضد رژیمی بر بیاید.

آنچه در ایران میگذرد اعتراضات کارگری است که در آن عالی ترین شکل اعتراضات در مهمترین مراکز تولیدی و بر سر گرهی ترین مطالبات طبقه کارگر بطور مداوم تکرار میشود. دانش مارکسیستی زیاد عمیقی لازم نیست تا شکاف طبقاتی در سطح سیاسی در کل جامعه را تشخیص داد. سنبه کارگر در ایران پر زور است. وضعیت ارگانهای رسمی کارگری حکومت، انزوای خانه کارگر و شوراهای اسلامی حکایت از شکاف پایه ای سیاسی میان کارگر و طبقه حاکم دارند. دولت و طبقه حاکم دائما در حال هوا کردن فیل "سیاست و راه حل اقتصادی" هستند که تاثیر آن از تاثیر برف در گرمای تابستان فراتر نمیرود. طبقه کارگر در ایران بزرگترین ماشین سرکوب اعتراض کارگری در دنیای معاصر را دست به عصا ساخته است. این یک جنبش بزرگ و رادیکال   آن جامعه است. بسادگی میتوان آنرا از بزرگترین تحرکات کارگری در جهان نامید. بطرز حیرت آوری این جنبش و قبل از هر کس در چشم رهبران خود برسمیت شناخته نمیشود.

تصویر جاری از طبقه کارگر در ایران مبتنی بر یک طبقه ستم دیده، بی افق، سرکوب شده و پراکنده زیادی یکجانبه و زمخت و غیر واقعی است. خنثی کردن این تصویر مهمترین وظیفه کارگران پیشرو در ایران در ایجاد تشکل و اتحاد صفوف طبقاتی آنهاست. مروری بر عرصه های اصلی کشمکش کارگران پیشرو هدف از این نوشته است.

کارگران و مظلومیت!

کارگران مظلوم نیستند، هرگز نبوده اند. طرف حساب کارگر نه دزدان و گردنه بگیران؛ بلکه بورژوای جامعه است. تجمع کارگران برای بیدار کردن وجدان فلان مقام دولتی نیست. تجمع کارگران برای رساندن فریاد خود در مقابل ساختمان مجلس نیست. همان کسانی که میخواهید بیدار شوند، نه تنها قانون بلکه تمام دستگاه دولتی و قاضی و رهبر؛ جملگی فرودستی طبقه کارگر و استثمار را با هم و آگاهانه برنامه ریخته اند. مطابق این برنامه ها قرار است که دستمزد کارگر قطع شود، قرار است که کارگر به منجلاب بیکاری رانده شود. در چهارچوب جامعه رسما از هر کارگر انتظار میرود که تسلیم باشد، خفه خون بگیرد، آگاهانه کودکان خود را به وعده های دروغین مقامات گول بزند، بسوزد و بسازد، آنقدر دعا کند تا جانش در برود، و اگر خواست گور خود را به درون یکی از زندانها گم کند! یک اجتماع اعتراضی بیانگر تعداد کارگرانی است که تصمیم گرفته اند گول نخورند وعده و وعیدهای دروغین کارفرما و دولت را به سخره بگیرند.

همیشه و در همه تجمعات کارگری کسانی پیدا میشوند که تصور میکنند اگر اجتماع کارگران "تند روی" نکند، اگر عکس رهبران نظام را در پیشاپیش صفوف خود بگیرند و احتمالا با تعدادی صلوات و دعا و روضه خوانی به هدف خود نزدیک تر میشوند. همیشه در مقابل میتوان ثابت کرد که همیشه واحدهای سرکوبگر آماده بوده اند که این توهم را تا آخرین قطره در هم بکوبند.

 

 

کارگران و ترس

ربط اعتراض کارگری به روحیات کارگران، ترس یا شجاعت کارگران یک ساده انگاری کودکانه بیشتر نیست. صد البته هر اعتصاب و اعتراض کارگری تنها با درجه بالایی از شجاعت و خود گذشتگی رهبران و کارگران ممکن است. ترس پایه اساسی حفظ حکومت استثمار سرمایه داری در همه جا و در دل تاریخ این نظام بوده است. ترس از اخراج، ترس از بیکاری، ترس از عدم تامین مایحتاج خانواده، ترس از تحقیر و کتک، ترس از زندان و ترس از اعدام. اگر متن روزمره کار کارگر او را در معرض خشم و عصیان دائمی قرار میدهد، در عوض بورژوازی در کمال آرامش و خونسردی همه ابزارها را برای سرکوب و عقب راندن کارگران فراهم آورده است. هر تک اعتصاب کارگری برای بورژوازی یک فرصت منحصر به فرد است که خیال اتحاد و اعتراض را در میان کارگران بخشکاند. ترس و ارعاب پایه این سیاست است.

کسی، هر کسی، هر کارگری، هر "قهرمانی" که از ظرفیت دستجات حزب الله در بخون کشیدن صف اعتصاب کارگران نترسد، و شکنجه گاه اوین را دست کم بگیرد تنها میتواند یک احمق باشد. کسی که   بیم کارگران در مقابل عواقب شکست اعتصاب و سفره خالی خانواده خویش را دست کم میگیرد هرگز گامی در راه تقویت روحیه اعتراضی در میان کارگران به جلو باز نخواهد کرد. هر اعتراض کارگری به یک جبهه جنگ شباهت دارد، تهییج بخشی از این صحنه است اما شجاعت را با آمادگی در مقابل پیامدهای احتمالی مبارزه یا اعتصاب معین میتوان به خون کارگران شرکت کننده تزریق کرد. کارگران به "شهید" نیاز ندارند، اما به فعالیت جانفشانانه صفوف خود در انواع شبکه های مبارزاتی و از جمله در حمایت از زندانیان بشدت نیاز دارند.

کارگران و اتحاد

سرنوشت مشترک، موقعیت اجتماعی مشابه و منافع یکسان دست کارگران را در دست هم میگذارد. کارگران در محل کار، در ایام بیکاری، در محله، در روابط دوستی و فرهنگی و در عرصه های متعدد با هزار رشته بهم وصل میشوند. اما همین طبقه مداوما با پراکندگی دست و پنجه نرم میکند. طبقه کارگر متحد نیست، به این دلیل ساده که اجازه اتحاد به او داده نمیشود. "اتحاد" برای طبقه کارگر یک دانش معین نیست که آنرا بیاموزد، یک ورد یک آیه نیست به خورد تک تک آنها داده شود. ناامنی اقتصادی، دسایس دائمی و بلاوقفه بورژوازی، تحولات دائمی اقتصادی و سیاسی جامعه، ایدئولوژی بورژوایی جامعه با قدرت عظیم رسانه ای پایه های فکری کارگران را دائما در معرض پراکندگی قرار میدهند. مذهب از بزرگترین دشمنان اتحاد کارگری است، نه فقط بخاطر شکاف در مقدسات این یا آن مذهب، بلکه صرف اتکاء به یک خداوند کمتر دلیلی برای اتحاد با دیگر رفقای کارگر باقی میگذارد. تفاوتهای جنسی سر منشاء عمیقترین شکافها میان صفوف طبقه کارگر است.

اتحاد کارگری مستلزم فعالین و رهبران کارگری است که بطور دائمی ریشه های پراکندگی را افشا میکنند، اما مهمتر از آن اتحاد کارگری مستلزم مکانیسم ها، سنت ها و فعالیتهایی است که مداوما اتحاد و نزدیکی و را تقویت میکند. صندوقهای تعاونی، تیم های ورزشی و کلوبهای مطالعاتی چند نمونه است. مساله اساسی ایجاد جمع های کارگری است که در یک رابطه زنده مداوما در تماس با هم قرار دارند، جمع رفقای کارگری که هیچ وقت یکدیگر را تنها نمیگذارند. الگوی طبقه بورژوا مطلقا گویاست. تماشایی است که چگونه با هزار پیوند از کلوب تفریحات و شعرخوانی تا انواع مراکز تحقیقی و اقتصادی به هم مربوط هستند. پارلمان و هیئت دولت پوشش تصمیماتی است که از "کانالهای واقعی" قدرت رقم خورده است. کریدورهای رسمی و قانونی در هاله ای از روابط پیچیده است که در آن پست ها تقسیم میشوند، وام های بانکی به فریاد اخوی های طبقاتی میرسند، فرزندان لایق جدید پا به صحنه میگذارند و همه پشت همدیگر را میگیرند. در این شبکه ها عضویت و جایگاه کسی بخاطر بازنشستگی و یا عزل از یک منصب دچار لطمه نمیشود. تقسیم بیکار و شاغل سر سوزنی محل از اعراب ندارد. شرط وجود و ادامه کاری و شرط پایه ای کارکرد این شبکه ها در حضوری بودن آنهاست.

هیچ چیز مسخره تر از جایگزینی اتحادهای کارگری با شبکه های دوستی اینترنتی نیست. اتحاد کارگری قبل از آنکه یک فرم سازمانی باشد بر اعتماد آدمهای معین استوار است که میخواهند با هم هدف مشترکی را تعقیب نمایند. یک محله کارگری باید جایی باشد که هیج عضو خانواده کارگری گرسنه سر بر بالین نمیگذارد، کار کودک در آن دیده نمیشود و کارگران از فرط استیصال در دامن اعتیاد به تباهی نمی افتد. تردیدی نیست، هر تک مورد از مثالهای ذکر شده (گرسنگی و کار کودک و اعتیاد) سرمنشا انزوا و سرشکستگی و پراکندگی جمعیت بزرگ از خانواده های کارگری عمل میکند. یک اتحاد کارگری برای چاره جویی علیه این مصائب آن عرصه ای است که میتواند بخش هر چه بزرگتری را بسیج کند، به کارگران اعتماد بنفس را بازگرداند، روحیه حق طلبی را در آنها افزایش دهد، گوش شنوا برای سیاستهای طبقاتی فراهم آورد، رهبران کارگری را تثبیت نماید و راه را برای جلب سمپاتی و اعتماد کل جامعه رو به طبقه کارگر و سوسیالیسم او هموار کند. در فقدان چنین اقدامات طبقاتی کارگری هر روز به تعداد قربانیان مستقیم فجایع اضافه میگردد.

 

کارگران و افق سیاسی

کسی یک اعتراض کارگری را به صرف متون روی پلاکادهایش مورد قضاوت قرار نمیدهد. هر اعتراض و مبارزه کارگری با گوشت و استخوان در افق های سیاسی معین آغشته است. حتی آرزوهای یک کارگر خواه ناخواه رنگ طبقاتی بر خود دارند. در یک جامعه ای که (بر متن شدیدترین بحران و رقابت بین المللی و تولید متکی بر کار سوپر ارزان کارگر) همه درها بر پاشنه دو قطبی سرمایه و کار میچرخد، اعتراض کارگری نمیتواند بدون چاشنی سیاسی در آسمان آن جامعه برای خود ظهور کند و خاموش گردد. هر اعتراض بر کوهی از تلاطم های فکری و شب نخوابی و جدل کارگران تکیه دارد. تصمیم   کارگر چه برای شرکت و چه عدم شرکت در اعتراض حاضر، سند زنده و گویا بر موضع گیری سیاسی اوست. این کارگران با حضور فردی خود به دولت و سیاستهای اقتصادی و عده ها، به صلاحیت و پلاتفرم آتی دولت دهن کجی میکنند. این سرنخی است که ما را به خصلت مهمی از اعتراضات کارگری رهنمون میشود.

اعتراض کارگری نه از گذشته خود و نه از موقعیت امروز خویش بلکه تماما از آینده خود نیرو میگیرد. "چه باید کرد؟" و "رو به کجا میرویم؟" از ملزومات اساسی ایجاد تحرک در میان طبقه ایست که نمیتواند تا "اطلاع ثانوی" در تظاهرات شرکت کند. ادامه اعتراض تا "تسلیم دولت" در مقدورات زندگی او نمیگنجد. خلاء یک افق طبقاتی و سوسیالیستی دلیل اساسی ناکامی موج عظیم کارگران در دو دهه اخیر را شکل داده است.

 

کارگران و مبارزه اقتصادی

مبارزه اقتصادی برای کارگر یک مبارزه   عینی است. حتی در هارترین دیکتاتوری بورژوایی هم کارگران در انتخاب کارفرما کاملا آزادند. کارگران آزادند از قید و بند هر کارفرمای فرضی رها باشند، کار نکنند. اما همزمان همین جامعه تمرّد او را با گرسنگی پاسخ میدهد. نظام سرمایه داری به عنوان نظامی بغایت متعالی در بهره کشی از کار کارگر شناخته میشود. در این شکی نیست. اما نبوغ اصلی این نظام در فشار به کسانی است که در خارج دایره تولید قرار گرفته اند. در این نظام "اشتغال" جز یک زندگی بخور و نمیر و برای یک مدت محدود را بدنبال ندارد. اما همزمان "بیکاری" سقوطی بمراتب عمیق تر در همه عرصه های اقتصادی و اجتماعی است.

به معنای دقیق کلمه   طبقه کارگر، چه شاغل و چه بیکار مجبورند در میدان مبارزه اقتصادی، برای نان و برای مخارج زندگی، برای همه آن امکانات اجتماعی که به داشتن شغل گره خورده است؛ همواره در جنگ و گریز باشد. مبارزات اقتصادی کارگران بمعنای مبارزه برای حق زنده ماندن در مقابل دولت و سرمایه دارانی است که بدقت فقر را مهندسی و هدایت میکنند. وارونگی بزرگ تمام تاریخ بشری آنجاست که دولتی که اساس ماموریت آن خاموش نگاه داشتن هر چه فقیرانه تر میلیونها بیکار جامعه است، خود را دولت اشتغال مینامد و دقیقا بر سر قربانیان خود منت میگذارد.

مبارزه اقتصادی کارگران باید قبل از هر کس نزد خود کارگران پوست بیاندازد. این جنبش باید طلبکار و تعرضی شود. تصویر امروز "تجمع تکراری کارگران مظلوم " باید جای خود را به تجمع کارگران خشم آلودی بدهد که خدا را بنده نیستند. باید از خود پرسید چگونه است هزاران اجتماع کارگری با خواستهای پایه ای و بر حقی مثل دستمزد عقب افتاده هنوز نتوانسته حمایت فعال آن جامعه و حتی کارگران در آن جامعه را جلب کند؟ از خود بپرسیم مگر کل طلب این کارگران چقدر است؟ از خود بپرسیم چگونه دولت توانسته و میتواند از این رسوایی جان سالم بدر ببرد؟ پاسخ سوال ساده است. مبارزه اقتصادی طبقه کارگر فقط بر سر شندرغاز دستمزد نیست. جنبش بینوایان جامعه نیست. مبارزه اقتصادی کارگران باید حرمت و شرافت   انسانی خود را بیابد. اعتراض کارگری باید از "ستون معضلات برنامه ریزی اقتصادی جامعه" افکار عمومی به موضوع اعتراض شجاعانه مردان و زنانی تبدیل شود     که به شرایط برده وار و به گرسنگی در خاموشی تن نمیدهند.

مبارزه اقتصادی طبقه کارگر مهمتر از هر چیز ادعای تقسیم عادلانه حاصل کار خود است. به این معنا مبارزه اقتصادی به عنوان تحرک و بیداری سوسیالیستی کارگران باید جایگاه واقعی خود را در چندین عرصه اصلی کشمکشهای جاری جامعه پیدا کند.

اولا، رو به طبقه حاکم: این ادعا، ادعای سوسیالیستی کارگران باید بتواند دولت و بخشهای مختلف طبقه حاکم را در همین قامت به هماورد بطلبد.

ثانیا، رو به خود صفوف کارگری: مبارزات جاری بر سر مبارزات اقتصادی یک سکوی بسیار معتبر برای نقد توهمات میلیونها کارگری که در انتخابات رژیم از این ستون به آن ستون سر به سنگ توهم و حماقت میکوبند، باید عمل کند. این نقد فقط از زاویه ادعای سوسیالیستی طبقه کارگر ممکن است. مسخره است که چگونه رای دادن به آلترناتیوهای انتخاباتی رژیم میتواند رو به اعتراضات کارگران برای دستمزدهای عقب افتاده فخر "واقع بینی" بفروشد!

کارگران و آمادگی دفاع از خود

در مرور سرگذشت   مبارزات کارگری نه وجود دسته های اوباش "فرا قانونی" تازگی دارد و نه گارد دفاع از خود کارگری اعتصابات کارگری. خاصیت نیروهای اوباش در توانایی آنها در فضای ترس و ارعاب است. این نیروها با امتیازات ویژه دقیقا مطابق یک الگوی مشابه به جان مردم معترض رها میشوند و بعد از اتمام ماموریت نیروهای رسمی حکومت برای کارگران کوتاه کردن دست مزاحمت در مورد جنبش کارگری ایران صحنه یکطرفه است و دستجات باند سیاهی با دست باز صف کارگران را به میل خود و با خیال راحت مورد حمله قرار میدهند. جنبش کارگری در امریکا نمونه گویایی از پاسخ طبقه کارگر به این پدیده بود: اگر دولت نمیخواهد و نمیتواند امنیت صف اعتصاب کارگران را تامین کند، کارگران راسا دست به اینکار خواهند زد.

جنبش کارگری امریکا در سالهای 1920 تا 1930 درسهای قابل تامل و قابل تحسینی را در این زمینه بجا گذاشته است. این جنبش در مقاومت چه بسا مسلحانه در مقابل دستجات اوباش ضد کارگری ابتکارات بسیار وسیعی را بخرج دادند. در مورد جنبش کارگری ایران، بدون چنین ظرفیت و آمادگی صحبت از تغییر جدی در موقعیت فعلی قابل تصور نیست. اشکال و ابعاد قدرت دفاعی کارگران را فقط در محل و خود کارگران تعیین میکنند، اما طبقه کارگر باید بتواند اعلام کند امنیت صف کارگران را در مقابل اوباش تضمین میکند.

 

کارگران و "عشق به اعتصاب"

رهبران کارگری باید یکبار برای همیشه به "عشق اعتصاب" در فضای سرا پا مسخره و کودکانه اپوزسیون ضد رژیمی نقطه پایان بگذارد. معلوم نیست تا کی باید تحرکات کارگری به اعتصاب معطوف باشد، اعتبار خود را به اعتصاب گره بزند، و تا کی باید تحرک درونی مراکز کارگری با یک اعتصاب بدرخشد و با پایان اعتصاب پرونده هر تحرک کارگری برای سالها بسته بماند؟ این چه اعتصابی است که بجای تعمیق آگاهی و رزمندگی صفوف کارگری عقب نشینی و سکوت را ببار می آورد؟ باید پرسید این طوق لعنت کجا و چرا بر جنبش کارگری در ایران سوار شد که تشکیل یک صندوق تعاونی، برپایی یک تیم فوتبال و امثال آن نسبت به تجمع در مقابل دفتر مدیر کل از اهمیت کمتری برخوردار گردد؟ در این میان تکلیف فعال کارگری آگاه و عاقل اما "بخت برگشته" که باید   یک اعتصاب نابهنگام و شتابزده را سد کند، چیست؟   آیا واقعا وقت آن نرسیده که ترمز دستی ها را کشید و از خود پرسید: این جنبش کارگری است یا عصیانهای کارگری که هر چه بیشتر کارگر را به قربانی میگیرد؟ آیا وقت آن نرسیده از خود پرسید این چه "جنبش کارگری" است که بعد از هر اعتصاب در مقابل ساده ترین انتظارات دفاع از خود و دفاع از رهبران دستگیر شده، از صندوق حمایت از دستگیر شدگان؛ به زانو در میاید؟ قرار بود از   هر اعتصاب مجموعه ای از رهبران "رزرو" سوار بر تجربیات تازه تر و متکی به انواع اشکال اتحاد کارگری را بجا بگذارد. اجازه دهید از خود بپرسیم چه وقت جنبش کارگری برای برآورد این انتظارات بالغ خواهد شد؟ تا کی باید از هر اعتصاب تاریخچه اعتراض و تحرک کارگران ایران، یکی پس از دیگری، به یک سایت اینترنتی در حمایت کم ثمر از عزیزترین چهره های این طبقه در زندان اوین منتهی گردد؟    

اعتصاب از اشکال عالی ابراز وجود اعتراض کارگری است. اعتصاب یک ابزار شناخته شده و در دسترس کارگران است. در عین حال شکل دادن به یک اعتصاب پیروزمند مشروط به یک کار سازمان یافته و متکی به یک فعالیت پایه ای طبقاتی کمونیستی است. ناگفته پیداست که یک کارخانه محل تلاقی انواع گرایشات و تمایلات و روحیات در میان کارگران است. بعلاوه نه فقط گرایشات رادیکال و سوسیالیستی بلکه بسیاری گرایشات و نیروهای سیاسی بدنبال شکل دادن اعتصابات کارگری به نفع خود در فعالیت هستند. به این معنا در بسیاری موارد سیاست درست چیزی جز مخالفت صریح با اعتصاب معین نیست. با فراخوان جریانات اپوزسیون ضد رژیمی برای "اعتصابات کارگران در حمایت از زبان ترکی" و یا اعتصاب در "بکارگیری نیروی محلی در کارخانه" چه میشود کرد؟

حتی در محدوده مبارزه اقتصادی در یک کارخانه شکل گیری یک اعتصاب پیروزمند مستلزم بازگشت به احکام بدیهی   طبقاتی مبارزات کارگری است. اولا: رای یک کارگر، قبل از هر چیز،   اعتصاب اساسا توام با یک تناقض پایه ای   است. او باید کارخانه ای را تعطیل کند که نفس زندگی او به چرخیدن همان کارخانه گره خورده است. او با کارفرمایی رو در رو میایستد که در عین حال موفقیت همان کارفرما در اداره کارخانه به معنای ادامه اشتغال او است.

ثانیا: شروع هیچ اعتصابی بر مبنای فراخوان کسی یا کسانی در روز معینی به وقوع نمی پیوندد. وقوع یک اعتصاب را نمیتوان پیش بینی کرد. وقوع یک اعتصاب به یک اتفاق معین بر متن تناقضات موجود، بر اساس آمادگی ذهنی و روحی قبلی در میان کارگران گره میخورد. رهبر یک اعتصاب کسی است که از قبل اعتماد کارگران را جلب کرده است. خاصیت این رهبر در این است که در بطن یک واقعه معین  بتواند یک خواست همه گیر کارگران را به خواست عمومی یک اعتصاب ترجمه کند. همه زیبایی مبارزه طبقاتی کارگری در مبحث مربوط به مجمع عمومی کارگری اینجاست که یک اعتصاب با همه پیچیدگی های آن روی چهارپایه وسط سالن نهار خوری شکل میگیرد و ظاهرا بدون هیچ رای گیری رسمی توده کارگر کارخانه دل به دریای جنگی میزند که کسی نمیتواند در مورد روند و نتایج آن با جرات اظهار نظر کند.

ثالثا: همه اعتصابات از همان لحظه شروع، مساله چگونگی پایان خود را به صدر مشغله خود میراند. برای یک رهبر کارگری اینجا نه تهییج تو خالی بلکه فقط و فقط مجموعه فعالیت های متحد کننده تاکنونی میان کارگران دستمایه ادامه اعتصاب میتواند باشد.   پر واضح است که برای هر کارفرما هر اعتصاب یک عرصه نبرد برای در هم شکستن همه توان کارگران را تشکیل میدهد. به این معنا میتوان دریافت که پیش بینی (تا چه رسد به دیکته کردن) خواستهای یک اعتصاب و مهمتر از آن قضاوت در مورد یک اعتصاب موفق و یا ناموفق تا چه اندازه نامربوط است. کدام اعتصاب، در کدام روند؟ با کدام خواست؟ با کدام نتیجه نهایی؟ وقتی نوبت به احزاب و جریانات سیاسی و مشخصا در چهارچوب جبهه سبز میرسد، این مساله نه "نامربوط" بلکه مسموم و مستقیما علیه مصالح طبقه کارگر از آب در میاید.

***

ما متعلق به دوره ای از تاریخ معاصر هستیم که در آن "طبقه کارگر جامعه نمیتوانست گلیم خود را از آب بیرون بکشد." از این دوره ها در تاریخ جامعه ایران و در همه جوامع دیگر کم نمیشود سراغ گرفت. در همه   این موارد، مستقل از زبان و ملیت و دین و آیین شهروندان آن جامعه؛ شرایط زندگی آن دوره مشابه هم است: میلیونها کارگر جامعه، کار نه، بلکه جان میکنند، و با کار خود ثروت هر چه بیشتری میآفرینند؛ در عوض با تباهی هر چه بیشتر دست به گریبان می مانند.

آیندگان   آمار و ارقام و تصاویر از سرسام سازندگی و ثروت را در مقابل خود قرار خواهند داد. ما برای آنها ما متعلق به دوره ای هستیم که کارگران جرات نکردند انبارها و فروشگاههای مملو از کالا را به نفع کودکان گرسنه خود مصادره کنند، ساختمانهای لوکس را ساختند و با حسرت آنرا به سمت بی خانمانی ترک کردند، در پرونده قراردادهای موقت شان چهار ساختمان به آتش کشیده وزارت کار اثری نبود، در سالها مبارزه کارگری آنها از تشکل و وحدت طبقاتی کمتر اثری میشد یافت و ...

ناظر فرضی در آینده فرضی ایران را در فاصله سالهای 1360 تا امروز ایران بستر کشمکشهای طبقاتی بزرگی می بیند. در ایران بجای حکومت فعلی میتوانست یک حکومت از شجره اصلاح طلبان آن، یک حکومت غیر آخوندی، یک حکومت پرو غرب، و یا یک حکومت از تبار سبز سر کار باشد. راستش زیاد فرقی نمیکرد. آنچه مهم است اینستکه در همه سالها یک چیز میتوانست سرنوشت دیگری را رقم بزند:

کارگران همت! کارگران اتحاد! کارگران انقلاب!

 

مصطفی اسدپور

18 ماه مه 2016