کافی است هر کارگری از خود و رفقای بپرسد تا کی باید به امید یک سرمایه دار با انصاف زندگی و عمر و آمال خود را بر باد داد؟ تا کی میشود به امید یک سرمایه دار کاردان به نیازها و انتظارات کودکانمان جواب سر بالا داد؟ تا کی میشود به احزاب رنگارنگ دلبست؟ تا کی میشود به هر ساز دولت حامی سرمایه داران رقصید و دندان روی جگر گذاشت؟

***

زمانی بود که بیکاری یک پدیده منفی معرفی میشد. دولتها، خود سرمایه داران و مدافعان و خدمتگزاران رنگارنگ کاپیتالیسم بیکاری را پدیده ای ناخواسته و منفی قلمداد میکردند. برای مقابله با عواقب بیکاری و یا تخفیف آن وعده داده میشد، و درب انیستیتوها بر روی نوابغی که "راه حل" برای این بلیه بیابند؛ چهار طاق باز بود. امروز اما بیکاری پدیده دیگری است. امروز بیکاری دیگر "ایراد" بحساب نمیاید. دولتها در مقابل آن شانه بالا میاندازند. بیکاری و عواقب مخرب ناشی از آن "طبیعی" به حساب میایند. امروز سیاست بازار کار هیچ ربطی به اشتغال کارگران ندارد. دقیقا برعکس، همه ابزارهای اجرایی دولت در جهت بیکار ساختن کارگران، بیکار نگه داشتن کارگران و سپس بکارگیری تقریبا مجانی همان کارگران در لباس بیکار صرف میشود.
یک بیکاری دو رقمی پایدار جزو داده های مشترک کارکرد سرمایه در دنیای امروز بحساب میاید. بر متن بیکاری بین المللی یکی پس از دیگری دولتها و نمایندگان فکری و سیاسی نقش کاملا متفاوتی را به خود گرفته اند. بحث بر سر اشتغال جای خود را به سازماندهی بیکاری داده است. چگونه میتوان به بهترین وجه بیکاران را در خدمت تولید بکار گرفت؟ در پاسخ به این سوال یک سرفصل تازه در مبانی اقتصاد سیاسی گشوده شده است. دولتها یکی پس از دیگری به صحنه وارد میشوند و شانس خود برای نوآوری در اعمال تضییقات به کارگران را به آزمایش میگذارند.
کار بعنوان حق هر فرد جامعه، بیمه بیکاری بعنوان حق حیات شهروندان جامعه در مقابل کارکرد سودجویانه سرمایه، دستاورد دو قرن مبارزات کارگری است. در غیاب حق طلبی کارگری که سرمایه را افسار کند کل جامعه جهانی، از اسپانیا تا ایران، از کراچی تا نیویورک، به یک گنداب تبدیل شده است. سنگ روی سنگ بند نیست. دولتی که بنا به قاعده قرار بود مافوق طبقات ظاهر شود، چیزی از غلام حلقه بگوش سرمایه داران کم ندارد. قانون اساسی بورژوایی که قرار بود ظاهر آزادی احاد جامعه را تداعی کند، هر روز برای وادار کردن افراد به کار مجانی برای کارفرماها حک و اصلاح میشود. قرار بود جامعه بورژوایی توسط بوروکراتها و بر اساس حقوق برابر شهروندان اداره بشود، بیایید بازیهای علنی با بهره بانکی و ضریب مالیاتها و قوانین ویژه برای ثروتمندان تا حقوقها و امتیازات صاحب منصبان و اختلاسها را در کنار هم قرار بدهید. قرار بود احترام به شهروندان سنگ زیر بنای جامعه متمدن بورژوایی باشد. امروز طبقه حاکم لمپن ترین فرزندان خود را به صدر امور میراند تا با سخیف ترین کلمات میلیونها شهروند شریف جامعه را دست جمعی به تنبلی و سوء استفاده از خزانه دولتی متهم سازند.
ایران و دولت حاکم بر آن نمونه گویایی از بیکاری و بهره برداری از آن در یک جامعه کاپیتالیستی دنیای امروز است. دولتی که با شتاب خیره کننده ای شعارهای مستضعف پناهی را از خود تکاند و با چنگ و دندان خود را به صف اول بهره کشی از بیکاران رسانده است.


بیکاری، یک معضل قدیمی و سوالات تازه
ارتش بیکاران بعنوان یک ستون اصلی استثمار طبقه کارگر، حکم بدیهی مارکسیسم، علم مبارزه طبقاتی کارگر، شناخته شده است. بیکاری ابزار شناخته شده کارفرما برای ایجاد ترس در صفوف شاغلین است. از طرف دیگر رشد تکنیک و بکارگیری هر چه بیشتر ماشین آلات پیچیده تر نیاز، کارفرما به کارگران را کاهش می دهد. حجم مقدار معینی از کالا به کارگر کمتری نیاز خواهد داشت و مابقی کارگران به صف بیکاران اضافه میشوند. با رشد تولید و تکنیک، ارتش بیکاران هر چه بزرگتر میگردد. بازار جهانی و دسترسی سرمایه به کارگران هر چه ارزانتر و اینبار در پهنه جهانی دامنه بیکاری را تشدید میکند. در طی پنجاه سال اخیر در سرعتی باور نکردنی قدرت تولیدی بشر افزایش پیدا کرده است. بارآوری کار سر به آسمان زده و تولید کالاها با هزینه بسیار کمتری برای سرمایه داران ممکن شده است.
جهان ما بیش از هر زمان دیگر ثروتمند و در تامین نیاز انسانها توانا است. از طرف دیگر، بیش از هر زمان دیگر، کار کارگر بعنوان موتور اصلی تولید بطور کلی و سرمنشاء سود بطور اخص خود را نمایان کرده است. یک مقایسه ساده میان حجم تولید و نقش کارگران و سودهای حاصله میبایست کافی باشد تا حق طلبی کارگر دنیا را روی سر خود بگذارد: سهم من کجاست؟ بارقه های یک قطب کارگری قدرتمند در سطح جهانی میبایست کافی باشد تا این بارآوری را به ساعات کار کمتر و امنیت شغلی کارگری ترجمه کند و آنرا به کرسی بنشاند. اما اینطور نیست.
دنیای امروز ما در هر لحظه هزار بار صحت جوهره مارکسیسم را فریاد می زند که صرف کار و کار هر چه بیشتر کارگر سرمایه دار را ثروتمندتر و قوی تر میسازد و در عین حال در هر قدم زنجیرهای بردگی محض را بر گردن خود او محکمتر میسازد. در اوج خلاقیت تکنیکی، در جنون تولید و در افسانه های ثروت، همزمان، طبقه کارگر بمراتب بیشتر کار میکند، تشابه میان کار با بردگی و جان کندن بیشتر از هر وقت دیگر است، فقر و تباهی های اجتماعی بیشتر از هر وقت دیگر از طبقه کارگر قربانی میگیرد؛ و حرمت طبقاتی کارگر بیش از هر وقت دیگر پایمال میگردد. مساله بیکاری شاه کلید بورژوازی برای تحمیل این عقب نشینی بزرگ به طبقه کارگر است. یک آلترناتیو مبارزاتی روشن از جانب طبقه کارگر علیه بیکاری میتواند ورق را برگرداند. شناخت روشن از سیاستها و برگهای اصلی سرمایه داران بر علیه کارگران در زمینه بیکاری، و آگاهی از چگونگی پاسخ کارگری به آن مبرمترین گره گاه تغییر توازن قوای موجود به نفع طبقه کارگر است. سوال اینست که کدام بیکاری و کدام پاسخ؟


صنعت بیکاری
مدت زمان طولانی چگونگی دخالت دولت در مناسبات میان کارگر و سرمایه داران اردوگاههای مختلفی را در اقتصاد جهانی شکل میداد. در پروسه پایان جنگ سرد، سیاستهای سوسیال دمکراتیک و دولت رفاه در قالب "اشتغال کامل از طریق پروژه های دولتی" و بیمه های بیکاری؛ و سیاست سوبسیدها در کشورهای جهان سومی به کنار گذاشته شد. بجای آن اقتصاد آزاد، تعیین نرخ دستمزد کارگران بر اساس منطق عرضه و تقاضا طول عمر بسیار کوتاهی یافت. امروز در سطح جهانی با دخالت مستقیم دولت در رابطه میان کار و سرمایه روبرو هستیم. دولت بنا به تعریف در جامعه بورژوایی دستگاه اعمال شرایط کار مزدی، حفظ مالکیت خصوصی و تضمین سود و مشروعیت بخشیدن به مناسبات موجود است. و برای اینکار از زندان و پلیس تا دستگاههای تبلیغی را در اختیار دارد. در کشمکش امروز و در عرصه بیکاری، از یک طرف، با اعمال تسهیلات قانونی دست کارفرما در بیرون ریختن کارگران مازاد در تغییر ساختار مراکز تولیدی و کسب سود بیشتر باز گذاشته شده است؛ و از طرف دیگر دولت و دستگاه قانونگذاری آستین ها را بالا زده و در چهارچوب "کاریابی برای بیکاران" نیروی کار کارگر را عملا و در بسیاری موارد اجبارا، به قیمت مساوی صفر به بیگاری وامیدارند.
بیست سال پیشتر "رشد اقتصادی بدون اشتغال" زنگ خطر متخصصان اقتصادی در استقبال از دوره سخت در راه بود. دوره ای که مراکز تولیدی در مسیر تغییر ساختار، تعداد هر چه بیشتری از نیروی کار را به خیابانها خواهند ریخت. این پرچمی برای پیشگیری از هر گونه انتظار بهبود شرایط کار برای کارگران بود. بیست سال بعدتر، سازمان دهی استثمار موثر میلیونها بیکار، خود سرمنشا نوع جدیدی از سرمایه شده است. هنر دولتها و وزارت کارشان در این است که چگونه این صنعت تازه را پرسود بچرخانند.


هنر خلق "شغل" از هیچ و پوچ!
وقتی وزارت کار با انکار بیکاری در ایران اعلام میدارد یک تا دو میلیون فرصت شغلی خالی وجود دارد، باید این ادعا را جدی گرفت. همین وزارتخانه با نسبت دادن تنبلی و علافی و سوء استفاده به بیکاران، خواهان بکارگیری اجباری جویندگان کار است. اما وزارتخانه ترجیحا در مورد محتوای شغل مدنظر و دستمزد و شرایط کار ساکت است. با جمع آوری یک ارتش چند میلیونی از انسانهای تحت فشار زیر نگین محترم وزارت کار و حراج نیروی کار مجانی و بدون قید و شرط؛ پر واضح است که آب از لوچه کارفرمایان سرازیر میگردد.
علارغم تفاوتها اما سیاست دولتهای مختلف مخرج مشترکهای مهمی را شامل میشود.
توحش دولتی در تعیین شرایط کار: شرایط کاری از دستمزدها تا ساعات کار و حق شکایت، همگی از یک شرایط حکومت نظامی اقتباس شده است. اینجا جایی است که رد پای هیچ مقررات و یا تشکل کارگری پیدا نیست. کارگر نه بطور مستقیم بلکه از طریق قیم اداره کار با کارفرما طرف حساب است.
بیکاری بمثابه یک جرم: محل و وظایف شغلی بر اساس نیازها و مصلحتهای کارفرما تعیین شده و کارگر بیکار در مقابل آلترناتیوهای معین مجبور به انتخاب است. عدم قبول شرایط دیکته شده اداره کار یک تمرد بحساب آمده و خود شخص بیکار مسئول عواقب آنست.
کار، بله - اشتغال، هرگز: یافتن کار برای کارگران بیکار توسط دفاتر کاریابی چیزی جز ترکیبی از دوره های موقت کار و آموزش نیست که پیچیده در مضحکترین توجیهات، شخص بیکار را از اشتغال، بمعنای شمول یک قرارداد کار با همان حمایتهای نازل پیش بینی شده در قانون دور نگه دارد.
بیمه بیکاری و حمایتهای مالی مشروط: بیمه بیکاری، بیمه ای که کارگر سالها کار و با پرداخت هزینه ماهانه، بعنوان حفاظ در روز مبادای بیکاری روی هم اندوخته است، برعکس، به عامل گرو کشی برای وادار ساختن کارگر به کار جدید مبدل میشود. اگر تا دیروز میشد یقه دولت را بخاطر بیمه بیکاری و یا چشم پوشی از تامین زندگی مردم زحمتکش گرفت، در یک چشم بهم زدن همان دولت با چوب دستی "برنامه کارآفرینی" شهروندان را قانونا به گرسنگی محکوم میسازد.


پاشنه آشیل
گفته میشود بیکاری پاشنه آشیل سرمایه داری است. بیکاری بحران و نارضایتی و دردسر درست میکند. موی دماغ دولتها است. یقه مبلغین این احکام را باید بخاطر کلاشی و یا فرط حماقت، محکم گرفت. کلاشی، به خاطر دامن زدن به این توهم که گویا بیکاری یک عارضه است، موقت است، درمان شدنی است، روزگار بهتر و بدون بیکار را میشود از این سیستم انتظار داشت. در نقطه مقابل، آیا صرف وجود توهم و امید به حل مساله بیکاری در میان صفوف کارگران را جز اوج ناآگاهی و حماقت چه میشود نام نهاد؟ حقیقت این است که بیکاری پاشنه آشیل کارگران است. با بریده شدن دست کارگر از شغل، همه هستی او زیر سوال میرود. از لحظه خروج از کارگزینی یک هیولا بجان او میافتد. این یک موقعیت سیاه است که خود کارگر نمیتواند در تغییر آن نقش موثری ایفا کند. با فروش آخرین خرت و پرت قابل استفاده، با قرض کردن از آخرین کسی که میشد به او رو انداخت، سراسیمگی به سرعت سایه میاندازد. در جایی که دولت و جامعه رسما از خود خلع مسئولیت کرده است، راه حلهای فردی، آنهم برای کارگر که تنها تکیه گاه او نیروی کار و فروش آنست، به جایی نمیرسد. تنهایی کارگر و در مصاف جانکاه همزمان در چند جبهه برای تامین معاش و نیازهای یک خانواده، او را آسیب پذیر میسازد. امروز و نان سر سفره تبدیل به "هدف"، و دورنما به عنوان یک پدیده لوکس بکنار گذاشته میشود.
در غیاب یک اعتراض و حق طلبی کارگری، وضعیت امروز میتواند آخر خط نباشد. تا همین جا باید هر کارگری دریافته باشد که در غیاب سد مبارزه و دفاع طبقه کارگر، چیزی جز محرومیت مطلق، کپر نشینی و کار بردگی در انتظار این طبقه و فرزندان او نخواهد بود.


دست به کدام کلاه میشود گرفت؟
شکاف میان کارگران بیکار و شاغل همواره از مهمترین معضلات فعالین کارگری به حساب آمده است. کارگران شاغل برای حفظ کار محتاط و محافظه کار ظاهر شده اند. در وضعیت امروز و در حاصل تعرض بورژوازی مرزی میان اشتغال و بیکاری بچشم نمیخورد. قراردادهای موقت و کارهای پروژه ای بند ناف هر کارگر و با هر سابقه ای را بطور بلافصل به بیکاری گره زده است. بیکاری نه یک کابوس، بلکه یک واقعیت روزمره و فوری کارگران، همه کارگران است. این زمینه بسیار مساعدی را برای به کرسی نشاندن خواست بیمه بیکاری فوری را فراهم آورده است.

کافی است هر کارگری از خود و رفقای بپرسد تا کی باید به امید یک سرمایه دار با انصاف زندگی و عمر و آمال خود را بر باد داد؟ تا کی میشود به امید یک سرمایه دار کاردان به نیازها و انتظارات کودکانمان جواب سر بالا داد؟ تا کی میشود به احزاب رنگارنگ دلبست؟ تا کی میشود به هر ساز دولت حامی سرمایه داران رقصید و دندان روی جگر گذاشت؟
مصطفی اسدپور ، مه 2015