کجا تشریف دارند رئیس قوه قضائیه که کمر به محاکمه کارگران به جرم انفجار معدن با باطری های کذایی بسته بود؟ چرا با "روشن شدن" حقیقت در مقابل مسئولان اصلی از وزیر کار، وزیر معادن، رئیس دولت و کارفرما خفه خون گرفته اند؟

این عبارت با همه تلخی و محتوای لمپنانه آن،  بر پرچم ظفر نمون بورژوازی در ایران نقش بسته است. این عبارت جوهره سیاستهای کارگری دولت، این عبارت مخرج مشترک پلاتفرم دولت و مجلس و کل بورژوازی ایران، این عبارت لب کلام دنیای رسانه های تازه بدوران رسیده اقتصاد سیاسی در ایران است که در خطاب به کارگر ساده ترین مفاهیم انسانی را به طاق فراموشی  میسپارند. سوانح محیط کار یک عرصه از نمایش این پرچم است و  کشته شدن 43 معدنچی آزاد شهر استان گلستان نمونه گویایی در این زمینه میباشد.

 یکشنبه گذشته  مدیرکل تعاون، کار و رفاه اجتماعی گلستان از بازگشایی این معادن و بازگشت به کار ۶۰ معدنچی خبر داد.این خبر در حالی منتشر شد که در روزهای نخست پس از حادثه مسئولان از تعطیلی ۶ ماهه این معدن خبر داده بودند. همزمان گزارش دقدق تری از حقایق مربوط به انفجار در دسترس قرار گرفته است. بزای نزدیک شدن به واقعیت این فاجعه گزارش منتشره در سایت صد خبر را باید خواند. بنا به تحقیقات صورت گرفته کشتار کارگران در تونل نه بر اثر انفجار بلکه بر اثر امتناع و صرفه جویی کارفرما در حفر تونل حفاظتی و امنیتی در معدن صورت گرفته است.

بنه به قول یک منبع آگاه دررابطه با تونل  ارتباطی:  مسیری که برای ارتباط بین دو تونل دیگر تعبیه شده بود به قدری باریک بود که بعد از وقوع حادثه افراد با جثه معمولی امکان رد شدن از آن و دسترسی به تونل حادثه دیده و افراد حبس شده و شاید اجساد را نداشتند و تنها افرادی لاغر و ریز جثه به سختی می توانستند از آن عبور کنند و اجساد را به بیرون منتقل کنند. در حالی که این مسیر ارتباطی به منظور دسترسی به انتهای تونل اصلی باید در حد و ابعادی احداث می شد که عبور و مرور افراد و مکش هوا از آن به راحتی صورت گیرد.

نکته بعدی که این منبع آگاه از تخلفات صورت گرفته در این معدن ذکر کرد این بود که انفجار در محل پیدا شدن دو باطری که عامل اصلی انفجار معرفی شده اند رخ نداده بود.

به گفته وی انفجار در میانه مسیر تونل اصلی رخ داده و حدود ۶۰ متر از تونل دچار ریزش شده بود در حالی که باطری که معدنکاران به صورت غیر استاندارد و برای روشن کردن لوکوموتیو خراب وارد تونل کرده بودند در انتهای تونل و به صورت سالم پیدا شد. درحالی که تمام افرادی که در انتهای تونل در حال کار بودند با سوختگی ناشی از آتش و خفگی حاصل از کاهش شدید اکسیزن جان باخته بودند.

در همین گزارش از زبان کارگران میخوانیم:  ما به عنوان کارگران معدن طبق ساعت کار و وظایف تعریف شده در محل کار حاضر می شدیم اما از کجا باید می دانستیم که این تونل ها هر یک آماده یک انفجار هستند. ضمن اینکه در این معدن مسئول فنی بود که می توانست از اشتباهات ما کارگران جلوگیری کند. ما نیز به دلیل نگرانی از بیکاری قطعا به تمام دستورات کارفرما عمل می کردیم.

به گفته این کارگر آزادشهری هراس از بیکاری و عدم پرداخت حقوق معوقه، عامل اصلی ادامه کار در سخت ترین و ناامن ترین شرایط تونل بود. در حالی که همه می دانستیم باید از تجهیزات ایمنی استفاده کنیم اما تجهیزاتی وجود نداشت که ما تخلف کنیم و استفاده نکنیم.

ساعات و صحنه پایانی زندگی این  معدنچیان مو بر تن انسان راست میکند. در همین استان و چند کیلومتر این یا آن طرف، در انواع شرکتهای گاز و نفت و پتروشیمی اخبار حکایت از سرنوشتی  مشابه برای کارگرانی دارند که در مصاف با برق و گازها و مواد شیمیایی بسیار خطرناک دارند. در تمام این موارد شرح حوادث از زبان همکارانی شاهد زجه های کارگر بخت برگشته بیان میشود که بدلیل عدم امکانات لازم جز استیصال و بهت چیزی از دستشان برنیامده است. محیطهای تولیدی قبل از هر چیز به  میدانهای مین گذاری شده برای کارگران تبدیل شده است. هر مخزن، هر ستون و داربست، هر دستگاه و ماشین، همه چیز و همه جا یک تله مرگ است. زنده ماندن کارگر در هر تماس با این تله برای کارفرما  از ارزشی بیشتر از یک "شیر یا خط" سرگرم کننده  برخوردار نیست. 

بیائید از خود بپرسیم قیمت آن وسایل ایمنی، آن ماسک تنفسی و دستگاه تنفسی، آن تدابیر امنیتی لعنتی چقدر است که بخاطر آن کارگران دسته دسته به کام یک مرگ فجیع فرستاده میشوند؟ آیا قیمت معادل این "تجهیزات" از قیمت تنقلات روی میز مدیر عامل بالاتر است؟ آیا جناب مدیر عامل جرات میکند قیمت معادل را بعنوان پول جیبی فرزند خود بپردازد و یک دهن کجی تحویل نگیرد؟

واقعیت تکان دهنده تر در زمینه سوانح کار در گسترش آن در محیطهای صنعتی پیشرفته است. امروز دیگر نه کارگران ساده ساختمانی در محیطهای کار کوچک بلکه مراکز تولیدی پیشرفته و شرکتهای ساختمانی بزرگ است که کارگران صنعتی را بکام مرگ میفرستند.

بیائید از خود بپرسیم تا چند سال دیگر قرار است بلاخره چه زمانی قرار است این کارفرماها به رعایت ساده ترین تجهیزات امنیتی محیط کار وادار شوند؟ مگر خود کارفرما، وزیر کار یا یکی از مقامات و وکلای مجلس و روحانیان حاضرند پایشان را در آسانسورهای محل کارگاه سازنده ویلاها و آپارتمانهایشان بگذارند؟   امروز سی و چند سال از احداث عسلویه و انواع شرکتهای پتروشیمی و  پالایشگاه و لوله گاز میگذرد. بیائید بپرسیم چه زمانی قرار است این مناطق از آتش نشانی و بیمارستان ابتدایی برخوردار بشود؟  چرا برای ساختن زندان و بازداشتگاه و دفتر محاکمه کارگر معترض در همان محله، برای راه اندازی دوایر چاسوسی و  مسجد در همان کارخانه  پول کم نمی آید؟ آیا واقعا برای ارسال گردان ویژه سرکوب اعتصاب کارگران باندازه رسیدن واحد آتش نشانی تاخیر صورت میگیرد؟

و هنوز صحنه پایانی از این سناریو باقی است. اگر کارفرما برای یکی دو ساعتی خود را پنهان میسازد تا آب از آسیاب بیافتد اما مقامات وزارت کار آماده اند که در توضیح و کنترل اوضاع پا پیش بگذارند. بنا به اظهارات وزیر کار "آمار حوادث ناشی از کار در کشور بالاست و برای کاهش آن و ایجاد امنیت روحی، روانی و جسمی نیروی کار باید استانداردسازی و برنامه‌ریزی لازم صورت گیرد ( به نقل از ایسنا در 24 شهریور 1393).   این بیانات مملو از حرف مفت لازم است تا وارد این استانداردهای مورد ادعای ایشان گردید. در همین گفتگو تاکید میشود که وزارت کار و دولت محترم متبوع در مقابل کشتار رسمی کارگران در محیطهای کار جز بخشنامه "ایمنی در امور پیمانکاری" از سال 89 امر دیگری را در دستور ندارد. خواننده این سطور بد نیست مطلع شود که مطابق این آیین نامه مسئولیت ایمنی محیطهای کار بجای وزارت کار به انجمنهای صنفی ایمنی و بهداشت سپرده شده است. این انجمنها بر پایه مشارکت داوطلبانه کارفرما و کارگران قرار دارد و بقول معاون وزیر کار در همان روزنامه جز در چند استان تشکیل نشده است. و باز به آگاهی خوانندگان این نوشته میرسانیم که در همین گفتگو ربیعی وزیر کار پایان بازرسی های بدون اطلاع قبلی از محیطهای کار مطابق بند 98 قانون کار را اعلام داشت. بنظر ایشان باید احترام کارفرماها در مقابل روشهای "جاسوسی" میبایست محفوظ گردد. این بیشتر از یک دم چرخانی وزارت کار برای کافرماها نبود وگرنه در عمل هیچ وقت بازرسی محیطهای کار در دفاع ار کارگران هیج وقت امر این وزارتخانه نبوده است.

با اخطار قبلی برای جلوگیری از  احتمال تهوع بر اثر فرط تعفن ضد کارگری سطور در راه ، لازم است خوانندگان را از "احترام" وزارت کار نسبت به کارگران نیز مطلع سازیم که مطابق قوانین مربوطه مصدومیت کارگر در محیطهای کار باید سه شرط را تامین کند: اولا در موقع وظیفه مستقیم کارگر رخ دهد. ثانیا اندامی از کارگر را شامل شود که مستقیما به وظیفه محوله کارگر مربوط گردد و ثانیا بدلیل اهمال کارگر نباشد! ابدا شوخی در کار نیست، اگر کارگر بخت برگشته در یک متری دستگاه بر اثر اثابت تیر آهن کشته شود، یا بجای دست راست، دست دیگر و یا سرش در میان چرخ دنده ها له شود، بنام نامی قانون هر چه زودتر باید گور خود را گم کند. برای نجات و کمک به او نیز نیازی به عجله در اعزام  آتش نشانی و آمبولانس نیست. زنده و مرده او دیگر برای کسی، و بیشتر از هر کس برای وزارت کار فرقی نمیکند. 

در ایران کارفرما رسما و قانونا میتواند هر گهی را بر علیه کارگر در محیط کار خود بخورد. دولت در این میان فقط یک توجیه کننده نیست، یک نظاره گر نیست،  بلکه فعالانه، با یا بدون زحمت شکایت کارفرمای محترم، با اعزام واحدهای ویژه و با گماردن دادگاهها صدای اعتراض کارگران را خفه خواهد کرد. راستی،  مگر دولت كه بايد حافظ جان شهروندان جامعه باشد، خود  چگونه رفتار ميكند؟ مگر ارزش اجتماعى كارگر در جامعه چقدر محفوظ است؟ مگر نه اينست كه دستمزدى كه دولت خود براى كارگران تعيين ميكند، مرگ تدريجى را به او و خانواده اش رقم ميزند؟ مگر نه اينست كه مقام هاى شامخ حكومتى از بالا و پايين در مقابل پديده هاى اعتياد و فحشا و تباهى و خود كشى و بى مسكنى و بيمارى و محروميت جمعيت كارگر شانه بالا مياندازند؟ مگر نه اينست كه مجلس و قانون و قانونگذار رسما و سياه بر سفيد دست هما ن كارگر را از هرگونه دخالتى در چگونگى كار و اشتغال و دستمزدش كوتاه كرده اند؟ مگر نه اينستكه سرباز و پاسبانى كه به روى كارگر شليك ميكند از هرگونه پيگردى معاف است؟

هنوز هم  رسم است که کاریکاتور یک  سرمایه دار بصورت یک فرد فربه، بد طینت، غرق درثروت، حریص و  ییرحم، و بعلاوه همواره پنهان در زیر قبای قانون و مذهب  به تصویر کشیده میشود. برای تصویر سرمایه دار امروز ایران، این مشخصات حق مطلب را ادا نمیکند. حک و اصلاحاتی را باید وارد کرد. او وسط میدان کشمکشهای سیاسی، مدعی و حق بجانب است. دو قورت و نیمش هم باقیست. او کارآفرین است!

دین جمهوری اسلامی بر گردن بورژوازی ایران پایان ندارد. از کابوس یک انقلاب، از دل جنگ و تباهی و رکود؛ به برکت این رژیم بهترین شرایط شکوفایی در مقابل سرمایه سربرآورد. در طول فقط  سه دهه در سایه رشد و توسعه نجومی  تولید و سازندگی یک سرزمین، یک جامعه مدرن و صنعتی با استانداردهای بالای بین المللی شکل گرفته است. برای ارزیابی از آن جامعه بعنوان محک اصلی باید به بورژوای آن،  به بهشتی که در دسترشان قرارگرفته است، به محلات بالای شهرها  که صدها برابر بزرگتر شده اند، به قشری که هزاران برابر فربه تر  و ثروتمندتر گشته است، نظری انداخت. ایران، سرزمین اینهاست، میهن و عزیز بورژواهای آنجاست، چرا که نه، مگر نه اینستکه در دل بحران و رکود و محاصره اقتصادی هر روز و هر روز  گردنشان کلفت تر میشود؟

یک شارلاتانیسم شناخته شده نخ نمای سخنگویان بورژوازی اینستکه پیشرفتها و سازندگی را به حساب توانایی و بصیرت خود مینویسند. این ادعا از جانب سرمایه دار ایرانی بمراتب دروغین تر و مهوع است. همه هنر حضرات در اینستکه مانند گرگ وحشی به جان کارگر افتاده اند. در ایران  نه معجزه ای در کار بوده و نه کسی از تخم و ترکه "بهتران" طبقه بورژوا ظهور کرده است.  اینرا همگان میدانند، اما درست همانند تاریخچه کوره های آدمکشی هیتلر، باید هزاران هزار بار دیگر جار زد همه اکسیر طلایی جموری اسلامی در این خلاصه میشود که زبان گویای کارگر را از حلقومش بیرون کشیدند، او را به سینه دیوار کوبیده و کت بسته به  بازار کار سپردند. یکبار دیگر از خود بپرسیم، که چگونه در شهر فرنگ جناحها و کشمکشهای  رژیم جمهوری اسلامی، دست اندرکارانش در مقابل کارگر همگی همخط، متحد از آب درآمده اند؟  آیا پر بیراه است همگی این حکومت  را از بالا تا پایین، از رهبر تا زندانبان اوین، از اقتصاد دانان تالار بورس تا امرای خانه کارگر را اعضای قسم خورده یک باند مشترک ضد کارگری بحساب بیاوریم؟ کجا تشریف دارند رئیس قوه قضائیه که کمر به محاکمه کارگران به جرم انفجار معدن با باطری های کذایی بسته بود؟ چرا با "روشن شدن" حقیقت در مقابل مسئولان اصلی از وزیر کار، وزیر معادن، رئیس دولت و کارفرما خفه خون گرفته اند؟

   در عرض سی سال گذشته از صدقه سر این حکومت وجب به وجب آن کشور در خدمت تولید بر گرده کارگر بکار گرفته شده است. زیر هر سقف ممکن و با هر ماشینی که بتوان به گردش در آورد، سراسر آن سرزمین  به بنگاه  بخت آزمایی سرمایه تبدیل شده است. مگر چند جای دنیا میشود کارگر را بکار کشید، به میل خود دستمزد را نپرداخت، و بعد هم آژان را بجان کارگر گرسنه و بی پناه کیش کرد؟  در کدام جنگل دنیا است که میتوان در آن جهنم دره ای باسم کارخانه برپا کرد، عامدانه کارگر را به کام مرگ فرستاد، و روز بعد با یک صلوات دوباره کرکره ها را بالا کشید؟ 

جامعه ایران تجلی حاکمیت منطق سود سرمایه داری است. ماشین عظیم اقتصادی و تولیدی در آن جامعه، از مراکز سوپر مدرن پتروشیمی عسلویه تا معادن مس کرمان تا کوره پزخانه های میاندوآب همگی با قیمت جان و فرسایش وحشیانه  کارگران سر پا ایستاده است. توسعه شگرف تاسیسات و ساختمان سازی در ایران بدون میلیونها مهاجر افغانستانی ممکن نبود. آسمانخراشها، راهها و  تاسیسات سی سال اخیر رنگ خون و استثمار ننگین کارگران افغانستانی را بر خود دارد. تاریخ سرمایه داری با استثمار و فرودستی طبقه کارگر عجین است. جمهوری اسلامی گواه گویایی است که این فرودستی مرز و حدی نمیشناسد. نان سر سفره و نفس زنده ماندن کارگر را به کار منوط کرده اند ، اشتغال او را با چندرغاز دستمزد پا در هوا و نسیه گره زده اند، شیره جانش را در بردگی کار میکشند تا بعد لاشه از کارافتاده اش را به آغوش خانواده اش پرتاب کنند.

یک سر سوزن وجدان چنین سرنوشت و رفتاری را حتی با خوک و گاوها قابل تحمل نمیداند. اینها تراژدیهای تصادفی فردی آدمهای بخت برگشته نیست. اینها مصائب اجتماعی سازمان یافته، نتیجه مستقیم کارکرد نظام و دولت حاکم است. زندگی تک تک قربانیان این فجایع پرونده جرم جنایی کارفرما و دوایر دولنی باید بحساب بیاید. مسئول مستقیم این مصائب همان کسانی هستند که چشم در چشم کارگر میدوزند، کارگر را مسبب موقعیت خود معرفی میکنند، گستاخانه از کارگر میخواهند صبور باشد

جامعه ایران در حسرت اعتراض  و ابراز وجود کارگران میسوزد. آیا انتظار بیجایی است که در هر مورد از قتل کارگران، خشم کارخانه  و خیابانها را فرابگیرد؟ آیا این انتظار بیجایی است که در اعتراض به این "رویدادها" کارگران دهها کارخانه بزرگ دست از کار بکشند، در اجتماع جلوی کارخانه در سخنرانیهای خود یقه دولت را بگیرند و عزم راسخ خود برای تجمعات اعتراضی بعدی را اعلام بدارند؟ آیا انتظار بیجایی است که کارگران در اجتماعات بزرگ و کوچک، از طریق شب نامه ها و نوشته های اینترنتی و بطرق مختلف با زبان خود دهان یاوه گوی رسانه های مدافع سرمایه و دولت را به گل میگرفتند؟ آیا مردم آن جامعه حق ندارند این سکوت مراکز کارگری را عار بدانند؟ آیا وقت آن نرسیده است که کارگران مشتی را که از فرط خشم در حسرت زندگی بهتر در گوشه خانه به دیوار میکوبند، اینبار با جمع کارگران رو به کارفرما و مصوبات دولتی نشانه روند؟ سایه سرکوب بر سر کارگران  سنگینی غیر قابل انکاری دارد؛ اما آیا  نشدنی است که مردم آن جامعه از زبان صدها محافل کارگری بشنوند و بخوانند که کارگر خود را آماده میسازد، که کارگر مبهوت نیست، که قامت آلترناتیو کارگری در مقابل دلقک بازیهای بورژوا-ناسیونالیستهای تازه روی آبنده جامعه شمشیر خواهد زد. آیا واقعا انتظار بیجایی است که کارگران دهها مرکز کارگری در مقابل چسناله های کارگرپناه شوراهای اسلامی و مقامات ریاکار حکومتی  یکبار برای همیشه سد بسازند؟

 

مصطفی اسدپور

این نوشته درباره کشته شدن دو کارگر لوله سازی اهواز چهار سال پیش نوشته شده است. چقدر دردناک است که همان اعتراض و همان بغض را چهار سال بعدتر و اینبار در سوگ  43 هم طبقه ای خود هنوز با  خود حمل کرد، پس کی نوبت کیفرخواستها خواهد رسید؟