ایران به یک جامعه افسار گسیخته از تشبثات نژادپرستانه تبدیل شده است. اظهارات و ادعاهای رسما راسیستی علیه انسانهای متولد افغانستان فضای عمومی جامعه را پوشانده است. بسیاری از این قربانیان در ایران بدنیا آمده اند. بخش زیادی از آنها تمام عمرشان را در ایران مثل سگ جان کنده اند.

***

کارگران ایرانی نه تنها باید به دنباله روی کور از تبلیغات ناسیونالیستی ایرانی علیه کارگران مهاجر افغانستانی پایان دهند، بلکه علیه آن بایستد. دولت نه میخواهد و نه میتواند دو تا سه میلیون نفر کارگران افغانستانی را از ایران بیرون کند. سیاست و تبلیغات جاری دولت یک فریبکاری محض علیه خود کارگران ایرانی نیز است. جا دارد طبقه کارگر در ایران به یک بازی کثیف بورژوازی در ایران تحت نام "مهاجران افغانی " یکبار برای همیشه پایان دهد. نگاهی به سیاستهای واقعی دولت در مورد زحمتکشان افغانستانی و نتایج آن بر علیه کل طبقه کارگر در ایران موضوع این نوشته است.
سال 1392 و سال بعدش را میتوان سالهای بازی گربه با موش از طرف دولت بر علیه کارگران افغانستانی نامید. یک تک هفته را نمیتوان یافت که در آن از وزرای کابینه و بخصوص از جانب وزارت کار اطلاعیه ای دال بر قاطعیت دولت در اخراج این پناهندگان منتشر نشده باشد. رسانه ها دیگر هر ذره باقیمانده از شرم را بکنار انداخته و مستقیما به کمپین نژادپرستانه پیوستند. در زیر آتش توپخانه این تبلیغات و اثرات خانمان برانداز آن انواع شرط و شروط و مقررات رسما در الگوی سرگردنه بگیری بر زندگی زحمتکشان افغانستانی تحمیل گردید. اما چند سال اخیر را باید پروسه ای شناخت که موجودیت کارگر افغانستانی در ایران، بمثابه بخش ثابتی از طبقه کارگر ایران و بمثابه بخش مهمی از نیروی کار مورد بهره برداری سرمایه در ایران رسمیت یافته و تثبیت شده است. نیروی کار ارزان کارگر افغانستانی فقط یکی از فواید حضور این انسانها برای بورژوازی در ایران است. برکت اصلی آن را باید در پخش سموم ضد کارگری و حماقت فاحش در میان طبقه کارگر در ایران جستجو کرد.
نژاد پرستی در ایران و در افریقای جنوبی و اسرائیل!
ایران به یک جامعه افسار گسیخته از تشبثات نژادپرستانه تبدیل شده است. اظهارات و ادعاهای رسما راسیستی علیه انسانهای متولد افغانستان فضای عمومی جامعه را پوشانده است. بسیاری از این قربانیان در ایران بدنیا آمده اند. بخش زیادی از آنها تمام عمرشان را در ایران مثل سگ جان کنده اند. بسیاری از آنها از والدین ایرانی الاصل برخوردارند و با شیر مادران ایرانی الاصل بزرگ شده اند. شیوع انواع تابلوهای "ورود افغانیها ممنوع!" در کوچه و بازار تکان دهنده است. شراکت علنی سایتها و رسانه ها در انتشار هر ادعا و هر خیالبافی چرند و بی پایه علیه یک جمعیت میلیونی و تحت عنوان ملیت آنها ابعاد ترسناکی بخود گرفته است. آیا واقعا نژادپرستی در افریقای جنوبی بیشتر از این وجدان انسانی را خدشه دار ساخته بود؟ در ایران مردم عادی و اداره جات سرشان را بالا میگیرند و کودک افغانستانی را به مدرسه راه نمیدهند، از ورود افغانستانیها به رستورانها و پارکها ممانعت بعمل میاورند، از اجاره خانه به آنها طفره میروند. همان مدارس، همان پارکها، همان رستورانها و همان خانه هایی است که اساسا بدست همان افغانستانیها ساخته و نگهداری میشود. در ایران تهمت دزدی و جنایت و حتی مضروب ساختن انسان افغانستانی بنا به قاعده جرم نیست. در ایران میتوان بدون هیچگونه رسیدگی حقوقی و قانونی جل و پلاس یک خانواده افغانستانی را بار کامیون کرد و در هر بیابان دره ای رها کرد. آیا واقعا بی حقوقی مردم فلسطینی در مناطق اشغالی خیلی بیشتر از این است؟ کسی، حتی یک نفر نیست که به پژواک فریاد و التماس این نگون بختان پاسخ بدهد؟ چرا، فقط چون افغانستانی هستند؟
ناسیونالیسم، برتری قومی و ملی، و قالب نژاد پرستی آن هیچوقت چیزی بجز چرک و کثافت نبوده است. این اکسیری است که روح انسانی و قدرت عقل و تشخیص را در حاملین آن کور کند. کارآیی آن برای طبقات دارا دقیقا به همین خاطر است. عمق کریه ناسیونالیسم زمانی است که کارگران پرچمدار آن شوند. در این میدان بورژوازی حاکم در ایران یک استاد بی چون و چرا است.
قامت اجتماعی – سیاسی کارگران مهاجر افغانستان در ایران
آمار نیروی کار در ایران در سال 1392 را باید به سنگ قبر ناسیونالیسم ایرانی تبدیل ساخت. دو جدول اول در آمارها جمعیت و تفکیک آن بر حسب جنس و سن به تفکیک تابعیت حقایق بسیار مهمی را در مورد مهاجران افغانستانی روشن میسازد.
فشرده دو جدول مذکور نشانگر اینستکه:

به این ترتیب دولت و کل جامعه ایران در بهترین حالت از 335 هزار کودک و 20 هزار سالمند افغانستانی "مراقبت" میکند. این همه منتُی است که که در بهترین حالت، ناسیونالیسم ایرانی میتواند بر سر انسانیت مدرن بگذارد. این رقم مربوط به مهاجرین قانونی در ایران است. همان مرجعی که کارت اقامت را برای این مهاجرین صادر میکند برای آنها شرح میدهد که بعنوان شهروند درجه دهم هیچگونه انتظاری در حمایتهای اجتماعی از بیمه درمانی تا قبر را نباید داشته باشند. دو روز بعدتر کارفرمای ایرانی آنها را شیر فهم میکند که قانون کاری ناظر بر کار آنها نیست. چندی بعدتر خود در مییابند که حقوق و حمایتهای کذایی برای شهروند کارگر صد در صد ایرانی (بقول یک اصطلاح در زبان شیرین اصیل فارسی) "کشک" است!
لیست جمعیت مهاجرین افغانستانی را باید با یک تا دو میلیون زحمتکش دیگر تکمیل کرد. موجوداتی غیر قانونی که برای زنده ماندن بمعنای مطلق آن جز کار هیج تکیه گاه دیگری ندارند. با احتساب این جمعیت و بنا به آمار منتشر شده رسمی بیش از ده درصد نیروی کار ایران را مهاجرین افغانستانی تشکیل میدهند. کافی است ساعت کار طولانی و کارهای مشقت بار این کارگران را اضافه کنیم تا دریابیم حداقل بیست درصد از راهها، کارخانه ها، اماکن مسکونی، مدارس، تفریحگاهها و امور بهداشت و خدمات در آن جامعه مهر عرق و خون این زحمتکشان را بر خود حمل میکند. این در حالی است که لیست مخارج دولتی و هر تک کارفرما برای بهره برداری از نیروی کار کارگر افغانستانی مساوی صفر بوده است! ابدا اغراق نیست اگر مدعی شویم، حجم و نرخ سود و ثروت حاصل از کار کارگران افغانستانی از درآمد نفتی در ایران بیشتر نباشد، قطعا کمتر نبوده است.
هم از آخور و هم از توبره
مزایا و برکات مهاجرین افغانستانی در ایران برای دولت و بورژوازی حاکم را در چند محور موازی میتوان خلاصه کرد.
اول: باز گذاشتن یک کانال تزریق نیروی کار سوپر ارزان برای نیازهای بازار کار ایران. کافی است بخاطر بیاوریم کارفرماهای اصلی استخدام کارگران افغانستانی را خود شرکتهای دولتی و شهرداریها تشکیل میدهند.
دوم: با وجود اینکه کسب مجوز برای کارگر افغانستانی هیچگونه حقوق قانونی و در نتیجه هیچگونه خرجی را روی دست خزانه کشور نمیگذارد، اما در عوض نفس صدور مجوز به محل درآمد بادآورده تازه ای برای دولت شده است. این یک تلکه گیری قانونی و کثیف و مافیایی بیش نیست که مردم زحمتکش مجبور به پرداخت جریمه های گوناگون میشوند. هدف باز کردن مجاری قانونی در واقع نه برای ایجاد تسهیلات در امر جستجوی کار در ایران؛ بلکه بر عکس در جهت دامن زدن به موج غیر قانونی ها بوده است. به این دلیل ساده که غیر قانونی ها را راحت تر میتوان مورد بهره کشی قرار داد.
سوم: نیروی کار ارزان کارگر افغانستانی یک ابزار بسیار موثر بر کل طبقه کارگر ایران بکار گرفته شده است. سی سال کار در بازار کار ایران تحول بزرگی را در بافت و نقش کارگران افغانستانی بهمراه داشته است. بنا به یک "اشتباه" رایج، و بهتر است گفته شود بنا به یک تصویر معوج مغرضانه، نقش کارگر افغانستانی به یک کارگر ساده ساختمانی با یک بیل و کلنگ تداعی میگردد. استخوانبندی امروز کارگر افغانستانی را باید در کارگران صنعتی ماهر، در بناها و معماران ماهر، در کنتراتچی های قابل اعتماد تشخیص داد. این طیف کارگرانی هستند که در پیروشیمی ها، در احداث متروها، در کنترات پایگاههای تسلیحاتی سپاه رد پای آنها بیشتر پیداست.
چهارم: مهمترین مزیت کارگران افغانستانی، بهره برداری از آنها در دامن زدن به احساسات ناسیونالیستی در نزد کارگران ایرانی است. هر صفت دیگری را به بورژوازی و دولت آن در ایران میتوان نسبت داد بجز "حماقت"! تا اینجا زحمت چندان زیادی لازم نبوده است که کارگران را دور پرچم اخراج افغانستانیها بسیچ کرد. کم کارگر ایرانی نیست که عامل بیکاری خود را بجای سودجویی کارفرما و سیاست های ضد کارگری دولت، در وجود کارگر افغانستانی دیده است. بورژوازی ایران نمیتواند آنقدر احمق باشد که از این ابزار فریب دست بشوید. براستی صحنه ای خنده آورتر از گریماژ "دلسوزی" نماینده دولت برای اشتغال کارگر ایرانی از راه "وعده قاطعیت در اخراج کارگران افغانی" نمیتوان یافت!
ایرانیهای افغانی یا افغانیهای ایرانی !
کارگران و زحمتکشان افغانستانی به یک جزء طبیعی جامعه ایران تبدیل شده اند. این یک واقعیت انکار ناپذیر و قبل از هر چیز حاصل طبیعی سه دهه کار دو نسل از میلیونها کارگر افغانستانی در ایران است. هیچ کس، هیچ گاه، هیچ وطنی را با این فداکاری نساخته است. در همان جامعه، در ایران، دولت و بورژوا و روشنفکر آن روی چهار دست و پا، آب از لب و لوچه آویزان در بارگاه سرمایه جهانی برای ورود به خاک ایران سر به هر سنگ بندگی و حقارت میکوبند. در خطاب این "دلسوزان ایران زمین" باید عزت کلمه "هرزه" را پاس داشت. اینها نه وطن که با چشم باز میلیونها کارگر را در طبق فروش گداشته اند که از ته مانده سود حاصله از سرمایه جهانی به نان و نوایی برسند. این دولت و این طبقه با دهن کجی شان به زحمتکشان افغانستانی دوست هر کس که باشند، دوست طبقه کارگر نیستند. وطن اگر جای کسی است که در آن برای زندگی مشترک انسانی و شایسته انسانی از خود مایه میگذارد، کارگر افغانستانی در آن صاحب خانه است.
جامعه ایران با واقعیت اجتماعی تازه ایی روبروست. افغانستانیها به یک ترکیب جدید مردم شناسانه، آنتروپولوژی، ایران تبدیل شده اند. دولت و طبقه بورژوای حاکم بر ایران نه میخواهد و نه میتواند جلودار این روند باشد. نمیخواهد، چرا که این پدیده سرمنشا سود فراوان برای اوست. نمیتواند، از جمله به این خاطر که بخش مهمی از طبقه کارگر ایران در اقصی نقاط دنیا بصورت کارگر مهاجر با شرایط مشابه درگیر است.
و دست آخر ...
تا جایی که به امر اشتغال و بیکاری بعنوان گرهی ترین کشمکش طبقاتی مربوط میشود، طبقه کارگر ایران آبستن یک تحول تعیین کننده است. کارگر در ایران باید خودفریبی را پایان دهد. بورژوازی و دولت حامی آنرا بعنوان عامل بیکاری و سیه روزی خود برسمیت ببخشد و به مبارزه علیه آن همه توان خود را بکار گیرد. طبقه کارگر در ایران نمیتواند پس از سی سال بامبول و دلقک بازی حاکمان کماکان نگون بختی خود را به گردن کارگر افغانستانی بیاندازد. طبقه کارگر در ایران نمیتواند در مقابل اخراج، دستمزدهای پرداخت نشده و بهانه های دولت و کارفرما بسادگی راه تحمل و بردباری را در پیش بگیرد. در عوض در عرصه کارگران افغانستانی لباس گرگ به تن کند، دلسوز سرمایه شود، اقتصاد دان از آب دربیاید و مبلغ قاطعیت و بیرحمی گردد. این زیبنده نیست. راه گشا نیست.
مصطفی اسدپور
مندرج در شماره هفتم نشریه علیه بیکاری
19 فروردین 1394