لحظات غلیان احساسات، لحظات غرور

لحظه فریاد: هر کس داد خود را میزند. دلها پر خون است. گوشه گوشه همین سنگفرش خیابانها یا آور خاطره های فراموش نشدنی از تحقیر است. جلوی کسی را نمیشود گرفت و نباید گرفت. اما باید به فریادها بدقت گوش داد، در این لحظات کلمات وزن بسیار بزرگی پیدا میکنند. در عین وحدت و دوستی، در میان همان همهمه در دو کلمه هم که شده، در حال فرار از دست پاسداران به بغل دستی تان بگویید چرا با شعار ناسیونالیستی عربی هم سنگرتان مخالفید. باور کنید حرف شما در محل هزار بار کارسازتر است. باور کنید فردا دیر است.
باید درد را گفت، واضح گفت، و دنبال شعارهای بی در و پیکر نرفت. آب و لوله کشی میخواهید همین را بگویید. استعفای فلان مقام دولتی دردی را درمان نمیکند. آزادی را میشود خواست، اما به مراتب بهتر است که روشن تر و مشخص تر گفت، آزادی تشکل و مطبوعات را خواست.
لحظه بیقراری است، اما باید به عقل مراجعه کرد. هر نبردی، نبرد تعیین کننده نیست. دشمن از قبل درسهای خود را مرور کرده است. تن به هر تشجیع سطحی و فکر شده ندهید. باید متحد شد. سرها باید بالا گرفت، دو چشم دیگر قرض کرد، چهره همدیگر را بخاطر سپرد و نطفه های نبردهای مشترک را در جا بست.
آزادی زندانیان سیاسی مهمترین شعار مشترک است. خواست بیمه بیکاری به همه آحاد جامعه دارای قدرت بسیج برای همه آحاد جامعه میتواند باشد.
لحظه های قهرمانی فردی است، اما به اما باید برای حفظ سلامتی همه و هر تک فرد، قهرمانی بیشتر بخرج داد!

مصطفی اسدپور