یک نفر به کارگاههای قالیبافی سرک بکشد، در مقابل این بی فرهنگی، اینهمه نزول شان انسانی، اینهمه خونسردی در مقابل رنج همنوعان خود هاج و واج میماند. انگاری ذات برتر هنر ایرانی در هیبت دخترانی با لباسهای فراخ و رنگارنگ در دامنه تپه های پر از گل  است که  فرش پس از فرش به جامعه بشری تقدیم میگردد.

گفته میشود در قبایل وحشی دختران خود را زنده بگور میکردند. تاریخ در تکرار خود گواه آنست که در دل تمدن، مردم در ایران دختران خود را در دخمه های قالی بافی به قربانگاه میبردند... این مردم را جن گرفته است. آیندگان  به ریش حماقت آنها خواهد خندید که چگونه برداشتشان از هنر و فرهنگ را از طبقات بالا دست به عاریت گرفتند. در مقابل هر هزار تبلیغ در مورد هنر تاریخی و فرهنگ یک نفر به کارگاههای قالیبافی سرک بکشد، در مقابل این بی فرهنگی، اینهمه نزول شان انسانی، اینهمه خونسردی در مقابل رنج همنوعان خود هاج و واج میماند. انگاری ذات برتر هنر ایرانی در هیبت دخترانی با لباسهای فراخ و رنگارنگ در دامنه تپه های پر از گل  است که  فرش پس از فرش به جامعه بشری تقدیم میگردد. همه در یک توافق نخراشیده  درز میگیرند که این فرش یک کالا است، تولید و عرضه آن از قانون بازار تبعیت میکند. انگار این کالا  در خلا تولید شده است، تو گویی تولید کننده ای در کار نیست، صاحب و فروشنده کالا و محرک سود آن خط میخورد. همه با هم افسوس میخورند و برای فرش بافان پستان ترحم به تنور میچسبانند.

صنعت فرش با همه جلال و جبروت حاشیه آن در واقعیت امر چیزی جز تولید فرش دستباف در کنج خانه نیست. اینجا خبری از تکنیک و ماشین بخار نیست. کار و تولید مربوطه از هزاران مجمع الجزایر دار قالی، تحت رهبری رئیس خانواده در محیط های دلبخواه فراتر نمیرود. در این جامعه  "صنعت فرش ایران"  یک تابلو ملون و محل تلاقی مفاهیم پر طمطراق اقتصاد، صادرات و هنر و فرهنگ ملی ایرانی است. برای شناخت این پدیده کافی است پرده دودی چاپلوسی متقابل خیل مدبران خودکفایی اقتصادی، اندیشمندان کارآفرینی و جگرسوختگان فرهنگ ملی کنار بزنیم تا به یک لجنزار مملو از پستی و فرومایگی رسید. کافی است و باید این صنعت را از زاویه کارگران قالیباف دید. اینجا کل صحنه جامعه تبدیل به یک همکوشی اهریمنی برای وادار ساختن یک میلیون زن و کودک به یک کار جهنمی میگردد. هیچ انسانی بنا به انتخاب خود، بنا به توهم تامین زندگی به دامن دارهای قالیبافی پناه نمیبرد. هیچ انسان شریف با یک کور سو از رافت همسر و فرزندان خود را به صلیب قالیبافی نمیکشد. این خداوند هنر ملی  از کدام طویله ای است که چنین بهای سختی را به ضعیف ترین بخش جامعه روا میدارد؟  این کدام هنری است که جز در بیغوله های شهر شکوفا نمیگردد؟ این کدام خلقتی است که از دل کار کودک و تن بیمار نیرو میگیرد؟   

قالی دستباف، چه در ایران و چه در سایر نقاط مشابه در جهان، ربطی به صنعت ندارد. برعکس، یک رشته تولیدی، سراسر مبتنی بر رقابت بیهوده با صنعت و ماشین به معنای دقیق و تکنیکی آن  است. در پیچیده ترین حالت ممکن نخ های نازک تر باید در گره های محکم تر مطابق نقشه از پیشی بهم بافته شوند. این کاری است که ماشین و صنعت دقیقا پاسخ گوی آنست. این کاری است که دستگاههای نه چندان پیچیده اتوماتیک در سالن هایی که نیاز به روشنایی ندارند، از پس آن  بر میایند. صنعت قالی دست باف حکایت رقابت با این دستگاهها در تولید و در رقابت بر سر بازار فروش است. قالی بافی دست باف یک رویای دیرین سرمایه است که در آن نه نیازی به سالن کار، نه نیازی به ایمنی کار و بهداشت و خوراک کارگران با توزیع نخ و یک چهارچوبه، در یک روز آفتابی محصول خود را به چنگ آورد. در این رشته قرار است کودکان و زنان با دستان هر چه نازک تر با دستگاهها به رقابت برخیزند. تا زمانیکه بتوان یک فرش و زیلو را با قیمت ارزانتر از تولیدات ماشینی به بازار عرضه کرد، تا زمانیکه یک دختر و کودک را در یک دخمه به زنجیر بست این "صنعت" ادامه خواهد یافت.

ایران اساسا یک جامعه صنعتی است، بر روی دوش طبقه کارگر و بر اساس سود حاصله از استثمار کار خلاقانه کارگران در مدرن ترین عرصه های تولیدی کعبه آمال بورژوازی شکل گرفته است. یک کارگر نفت اهواز و یک کارگر ایران خود رو  در تجربه مستقیم مشترک خود میتوانند شهادت بدهند پا به پای عقب راندن دستمزدها و تشدید شرایط کار در کارخانه ناگهان سر و کله "صنایع" دیگر پیدا شد که دندان به کار کودک و همسر او تیز میکرد. کسی بخاطر میآورد از کی محلات کارگری جولانگاه کارفرمایان تولیدات خانگی شد؟ کسی میداند چگونه همسر خانواده کارگری بیکار شد و پس از طریق  کار  در خانه شریک تامین زندگی خانواده گردید؟ کارگر نفت و کارگر ماشین سازی در این تجربه شریک هستند که درآمد حاصل از کار همسرانشان در خانه ناچیز است، اما هر چقدر هم که بیشتر کار میکنند اما نیاز به درآمد تکمیلی از کار خانه تمام شدنی نیست. امروز  نه فقط فشار زندگی بلکه دوایر اداره کار، نه فقط تشویق بلکه شما را وادار به تسلیم در مقابل پذیرش کار خانگی میسازند. همان مجلس و دولتی که در مقابل ممنوعیت قراردادهای سفید چلاق است، به ماشین پر کاری از انواع قوانین برای آزاد گذاشتن دست کارفرمایان کار خانگی شده است.  کاریابی، شعبات بیمه اجتماعی و خدمات دولتی برای شهروندان، سفره رنگینی از شرکت های تولیدی صف کشیده اند. مشخصه کارفرمایان تازه در گستاخی آنهاست. طلبکارند. حریم شخصی شما جولانگاه آنهاست. جایی در خانه نمانده که به اشغال خود در نیاورده باشند، وقتی برای استراحت و معاشرت برای کسی باقی نمانده است، کار مجانی سالمندان و کار کودکان بخش طبیعی از تولید را شکل میدهد. در این میان هیچ تضمینی و هیچ قانون و استانداردی برای تعیین و پرداخت دستمزدها وجود خارجی ندارد.   

ناسیونالیسم و طبقه بورژوا همیشه قابلیت خود را در پیشرفتهای صنعتی به رخ طبقه کارگر کشیده اند. اگر حتی یک سر سوزن حقیقت در این ادعا وجود داشته باشد دو دهه اخیر در ایران را باید به عنوان  بی عرضگی به ریش آنها الصاق کرد.  این دوره ای است که بوورژوازی ایران چیزی جز سبزی خشک، فرش دستباف و سوزندوزی سنتی چیزی برای پز دادن نداشت. اما حقیقت آنجاست که وطن و  پیشرفت برای بورژوازی همانقدر عزیز هستند که طبقه کارگری آماده بکار در چهارچوب سود آوری هر چه سرمایه برایشان فراهم آورد، و این در گرو استثمار طبقه کارگر است.  

 آن  زمانیکه طبقه کارگر بتواند بیمه بیکاری و دستمزد مکفی و ساده ترین حقوق کارگری را به کرسی بنشاند، آنوقت زمانیکه سهم سود کارفرمایان از قیمت تمام شده فرش پایین بیاید و بر اثر رقابت نتوان قیمتها را به دلخواه افزایش داد،  متخصصان  حاشیه تولید ملی  مثل یک کاخ کاغذی فرو میریزد و افاضات مربوط به فرهنگ و تاریخی و هنری حاشیه آن دود شده به هوا خواهد رفت. آنوقت تازه زنان بافندگان، آنهایی که مایل باشند،  محصول کارشان را به قیمت گزاف (قیمت واقعی آن)  در گالری های لوکس هنری و در قصرها به نمایش گذاشته و فخر خواهند فروخت.

مصطفی اسدپور

دسامبر 2016