متن زیر داستان کوتاهی است که یکی از علاقمندان نشریه برای انتشار در اختیار ما قرار داده است.
کودک گفت: بابا چرا شهرما بالا و پایین داره؟ مگه همه مون تو یه شهر زندگی نمی کنیم! پس چرا میگن بالای شهر پایین شهر؟

پدر در جواب لبخند معنا داری زد و سری تکان داد. کودک سوالی دیگر پرسید و گفت : بابا چرا من تو این سن باید برم سرکار اما بچه های بالای شهر میرن مدرسه ؟ اشک در چشمان پدر حلقه زد و گفت: دنیا با ما قهر کرده ، سختی هاشو می فرسته واسه ماها ، خوشی هاشو می فرسته واسه اهالی بالا شهر. کودک در فکر فرو رفت و گفت: بابا چرا یه فوتبالیست که فقط با یه توپ سر کار داره و همه زحمتش شوت زدنه به ارتفاع ساختمونا پول می گیره ؟ اما تو که از اذان صبح تا سیاهی شب کار میکنی ، فقط بیست و پنج هزار تومن پول می گیری؟ تو که بیشتر از یه فوتبالیست زحمت می کشی نگاه کن دستات پینه دارن و زِبر شدن. پدر زیر خنده زد و گفت : خوب دیگه عزیزم همیشه باید فرقی بین کارگر و سرمایه دار باشه جیب اونا با پول های ما مردم پایین شهر پر میشه. من به این دستای پینه بسته و زِبر افتخار می کنم.