باید عبارت "شرافت کارگری" را در کل جامعه سر زبانها انداخت. "شرافت کارگری" به این معنا که کارگران همدیگر را تنها نمی گذارند، کارگران خر خود را نمی رانند، جای کارگر بغل دست خود را قاپ نمیزند. 

***

تصویر مشترک  در جامعه امروز ما این است که کارگران در ایران متحد نیستند. سنت های کارگری در دفاع و در پشتیبانی از همدیگر ضعیف تر از همیشه است. تعداد کارگرانی که از منافع فردی خود به نفع کل طبقه چشم پوشی میکنند، نادر است. یک کارگر معترض کمتر میتواند روی پشتیبانی همکاران خود حساب باز کند. کارگران شاغل دست به کلاه خود گرفته اند. کارفرما برای پر کردن اضافه کاری با هیج مشکلی روبرو نیست علارغم اینکه هر کارگری میداند که اضافه کاری او راه بر بیکاری چند کارگر دیگر باز میگذارد...

 روشن است که همه کارگران یکدست نیستند. همه جا تصویر به این سیاهی نیست.  در معادن آهن بافق اعتصاب متحدانه کارگران دولت را به زانو درآورد. در عوض نه نفر کارگر معادن طلا آقدره را در جمع خود کارگران شلاق زدند. در هر دو مورد بنا به شکایت کارفرما دادگاه کارگران را به شلاق محکوم کرده بود. در مورد بافق حکم دادگاه کان لم یکن اعلام گردید. تردید نیست با کوچکترین شکاف میان معدنچیان بافق، اعتصاب سرنوشت  بسیار متفاوت را به همراه میداشت.

هر چه هست، اما تصویر اصلی عدم وحدت کارگران است. در شرایط دشوار بیکاری میلیونی امروز، با گرانی طاقت فرسا، با خطر زندانی شدن تنها نان آور خانواده،  با هزار گرفتاری دیگر  به نظر طبیعی میرسد که آدمها محافظه کارتر بشوند. وقتی پیدا کردن یک شغل جدید چندان ممکن بنظر نرسد، طبیعی است کارگران دندان روی جگر بگذارند. سوال این است که تکلیف چیست؟ این سوال مثل کنه به گلوی هر کارگر و هر رهبر کارگری چنگ انداخته و جواب میطلبد. قبل از هر پاسخ لازم است که هنوز روی خود سوال مکث کرد.

کارگران ترسو و کارفرماهای شجاع!

تصویری که کارگران از موقعیت خود و طبقه خود میگیرند، با واقعیت منطبق نیست. آیینه ای که جلوی روی کارگر گذاشته میشود، ساختگی و فریبکار است. واقعیتی که کارگر جلوی روی کارگر باز میشود، دستکاری شده است. هیچ کارگری هرگز امکان پیدا نکرد که از جزئیات اعتصاب معدنچیان بافق، از داستان اتحاد چهل روزه  پنج هزار معدنچی، از چگونگی هنر کارگران در خنثی کردن انواع توطئه حکومت و مدیریت سر در بیاورد اما همزمان جزئیات کامل خبر شلاق معدنچیان آق دره همه جا در اختیار عموم قرار گرفت. لازم است، و همیشه براحتی فراموش میشود، که بخاطر آورد دامن زدن به احساس شکست و ناتوانی در میان طبقه کارگر یک امر تعطیل ناپذیر سرمایه داران و دولت است. هنر اصلی بورژوازی تقلیل موقعیت کارگر به یک فرد نهفته است. یک فرد که سرنوشت او، خوشبختی او و ناکامی هایش را باید به پای خود او نوشت. این فردگرایی وارونه است. یک سم و یک مانع اساسی در راه ایجاد اتحاد میان کارگران است. 

دیدنی است چگونه کارفرماها و تمامی ارگانهای دولتی و مذهبی بیشترین اتحاد را در صفوف خود ایجاد کرده اند. هیچ وقت با این روشنی پارلمان و دولت  پادوی منافع کارفرما ظاهر نشده اند، هیچ وقت نیروهای گارد مسلح اینقدر بی پروا در هیبت قره نوکر هر کارفرما گوش بفرمان نبوده است. هیچ وقت از کیسه خزانه عمومی در حمایت از کارفرمایان اینقدر حاتم بخشی مجاز نبوده است. در مقابل چشمان کارگر اکنون طبقه سرمایه دار به معنای یک واحد، یک تنه مشترک سر بر آورده است.

خانواده مقدس بورژوا در ایران

بورژوازی در ایران یک طبقه است، و بیشتر از آن یک قبیله و یک خانواده است. بند ناف مشترک این قبیله "استثمار کار ارزان طبقه کارگر در جغرافیای ایران" است. کارت عضویت این قبیله شما را به دنیای دیگری رهنمون میشود. هر تازه واردی عینکی را به چشم میگذارد  که ایران را درندشت حاضر و آماده برای بکار گیری چهل میلیون نفر کارگر آماده بکار ببیند. با کارت ورود به این قبیله دیگر تنها نیستید. در هر شهر و کوره ده ایران، در هر نقطه جهان که سفارتخانه ای دایر است، شما را در آغوش میگیرند. در این قبیله کانالهای ویژه برای دسترسی شما به وام و به سوبسید در هر عرصه ای همواره فراهم است. در این قبیله در را بر روی هیچ عضو دیگر نمی بندند. شما میتوانید نصف شب وزیر اطلاعات و وزیر کار را بیدار کنید تا حق چهار کارگر مزاحم را کف دستش بگذارند. در این قبیله اجازه نمی دهند شکست و ناکامی و در راه تضعیف هدف مشترک مورد بهره برداری قرار بگیرد. بر عکس از هر تلاش و هر ایده در راه هدف مشترک استقبال میشود. اینجا جولانگاه پر رویی و حق بجانبی است. اینجا هر کس خود را جزیی از یک حرکت بزرگ، یک خانواده قدرتمند، و جزیی از یک هدف مشترک میبیند. راستی کسی میداند چگونه صد ها هزار کارفرما، از مدیریت سایپا تا صاحب قالی بافی های محله حاشیه شهرستانها، در حرف و استدلال  چیزی از رئیس بانک مرکزی کم نمیاورند؟ در خانواده بورژوازی تعلقات مذهبی و ملی کوچکترین محلی ندارد. راستی کسی میداند از کی مبانی اقتصادی کینز جای قسط اسلامی نشست؟ در خانواده بزرگ بورژوازی کسی دیگری را تنها نمیگذارد. هر عضوی انتظار دارد به فریادش برسند و از هر کس انتظار میرود در راه هدف مشترک از خود مایه بگذارد. مثل یک عضو خانواده. درست این آن چیزی است که طبقه کارگر به آن نیاز دارد.

خانواده مقدس کارگری

طبقه کارگر را تبار مشترک و سرنوشت مشترک بهم گره زده است.  این ناشی از موقعیت اجتماعی ما است. بند ناف زندگی ما به نیروی کار و آنهم به مزدی گره خورده است که در ازای فروش نیروی کار بدست میاید. دو روز در کف کارخانه به هر کارگر جوان میفهماند مزد و شرایط کار او بستگی مستقیم به اتحاد صفوف خود کارگران دارد. سرنوشت مشترک و ضرورت اتحاد کارگران نیازی به توضیح و موعظه ندارد. اینرا کارگر با هوای درون کارگاه با هر دم و بازدم خود استنشاق میکند. خود نفس کار مزدی و خود کارفرما هر لحظه به کارگران "میاموزد" که کارگران در یک صف در مقابل کارفرما ایستاده اند. خود سازمان کار روزانه  ده پانزده ساعت کاری به هر کارگری فرصت میدهد که آیینه دردها و آمال و نیازهای همدیگر باشند. حتی در "آرام ترین" ساعات، در مقابل هر دست درازی کارفرما  نشانه های اعتراض دست جمعی فضا را پر میکند. در مقابل هر مورد اخراج سکوت سنگین در میان همکاران، نگاههایی که با خیره شدن به کف کارخانه از هم دزدیده میشود بیان آشکار عذاب وجدانی است که تک تک کارگران را بسادگی رها نمیکند: کاری که میبایست و میتوانست در دفاع از یک کارگر دیگر بکند ... فردا که نوبت او میرسد آیا کسی از او حمایت خواهد کرد؟  

هویت کارگری، خود را عضو خانواده بزرگی دیدن، خود را جای همدیگر گذاشتن که سنگ بنای زندگی کارگران است، دائما مورد حمله سازمان یافته کل طبقه حاکم است. مذهب، ملیت و جنسیت هویتهای قلابی است که از هر جهت کارگران را مداوما مورد حمله قرار میدهد. تفرقه بر اساس کارگران ایرانی و افغانی به جای خود، پای صحبت کارگران پیشرو باید نشست که چگونه  که چگونه در وانفسای  بیکاری از طرف امام جمعه ها و استانداران  صفوف کارگران را بر اساس اصفهانی و بافقی و یا اهوازی و شوشتری رو در روی هم  قرار میدهند.

آن روزی که هر کارگر قدرت خود را در اتحاد با کارگران دیگر ببیند، و برای تقویت این اتحاد از پای ننشیند سنگ بنای تحولات بزرگی در جامعه فراهم میشود. باید عبارت "شرافت کارگری" را در کل جامعه سر زبانها انداخت. "شرافت کارگری" به این معنا که کارگران همدیگر را تنها نمی گذارند، کارگران خر خود را نمی رانند، جای کارگر بغل دست خود را قاپ نمیزند.  فکرش را بکنید در فلان شهر کارگران اعلام کنند که کار و گدایی کودکان را نخواهند پذیرفت و بجایش کودکان را به کلاسهای سوادآموزی محله سپرده اند، فکرش را بکنید کارگران خانواده  همکاران  زندانی را در آغوش بگیرند. این پدیده ها دستمایه تشکیلات و مبارزات بزرگ خواهند بود. 

برای تغییر اوضاع چه میشود کرد؟

آیا باید منتظر بود که این دوره بگذرد؟

این پاسخ یک کارگر آگاه نمیتواند باشد. شاید یک روشنفکر شکم سیر، یا یک خیر ره گم کرده جریانات بورژوا  بتواند از این پاسخ در مقابل "توده های کارگر" قانع باشد، ولی برای یک رهبر کارگری که خود از نزدی با زندگی جهنمی کارگر درگیر است، این جواب فقط  خفت آور است. مساله بسادگی اینست که چنین دوره هایی "نمیگذرد"، بر جنین دوره هایی و عقب راندن صفوف طبقه کارگر تمامی و خط پایان ندارد. بورژوازی ایران قراردادهای موقت را، دستمزد زیر خط فقر را، کار کودکان را سازمان داده است. تن فروشی زنان هدف مستقیم این حکومت بوده است. مساله مهمتر اینستکه با گذشت زمان کارگران آسیب بیشتری را متحمل خواهند شد.

آیا میتوان به یک شورش کارگری دل بست؟

 هر چه که میگذرد انتظار یک شورش و عصیان کارگری بیشتر و بیشتر آب به آسیاب بورژوازی میریزد. تردیدی نیست که موقعیت طبقه کارگر ملات لازم برای یک دوجین شورش را بدست داده است. جا دارد که انتظار تسلیم نشدن و مقاومت را باید در صفوف طبقه کارگر تقویت کرد. اما باید به خاطر آورد که ترس یک مساله فردی نیست. فرد گرایی حاصل تصمیم هر کارگر در خلوت خود نیست. انزوا راه حل فکر شده کارگر برای بیرون کشیدن گلیم خود از آب نیست. آگاهی نه در جمع رهبران کارگری بلکه در میان صفوف کارگران با تجربه عملی از نزدیک گره خورده است. کارگر اتحاد را تجربه میکند. در تحقق آن جای خود را لمس میکند. این اتحاد حتما باید چشم اندازهای بزرگ را به همراه داشته باشد، ولی همزمان باید یک کارگر ببیند که چگونه قدم های کوچک او در خدمت این راه است.

 طبقه کارگر در ایران سالهاست که پر تحرک ترین صفوف اعتراضی در جهان را تشکیل داده است. این اعتراضات در تعقیب خواستهای محلی خود تا حد زیادی قدرتمند است. اما این ابعاد بزرگ اعتراضی  هنوز قادر به ایجاد روابط عمیق و پایدار در میان کارگران نمیشود. این ابعاد بزرگ اعتراضی منجر به افزایش اعتبار اجتماعی کارگر نشده است. همه چیز به وجود رهبران کارگری که روابط عمیق تر و اعتماد میان کارگران را هدف خود قرار دهد.

 

مصطفی اسدپور

دهم اوت 2016