گویا دولتی هست که قرار است تمام تلاش و همت خود را برای ایجاد مساله بیکاری صرف کند، گویا سیاستمدارانی کاردان وجود دارند   که میتوانند کار برای بیکاران ایجاد کنند، گویا سیاستی هست که میتواند تولید و بورس را به نفع اشتغال برای کارگران   هماهنگ کند؛ اینها از رایج ترین   یاوه های دنیای امروز، یک دروغ بزرگ نفرت انگیز است.

***

وجود خدا و اعتقاد به خدا به عنوان بزرگترین معمای تاریخ بشری بحساب می آید. فیلسوفان همواره مسحور مانده اند که چگونه پدیده ای ساخته ذهن انسان، پدیده ای مبهم، ملغمه ای از داستان و توهم و خیالبافی و احکام من درآوردی   به قله های قدّوسیت صعود میکند. همیشه خداوند   در ابعاد اجتماعی در جنگ و نفرت و خرابی و در هیبت چهره های مخوف و ریاکار نمایندگی شده است. اما مردم هر چه فقیرتر و هر چه خدایشان بی خاصیت تر اما به همان خدا وفادار و شاید وفادارتر میمانند. این خدا دیگر تنها نیست. پدیده بیکاری زمینه ساز خدای دیگری از همین نوع شده است.

گویا دولتی هست که قرار است تمام تلاش و همت خود را برای ایجاد مساله بیکاری صرف کند، گویا سیاستمدارانی کاردان وجود دارند   که میتوانند کار برای بیکاران ایجاد کنند، گویا سیاستی هست که میتواند تولید و بورس را به نفع اشتغال برای کارگران   هماهنگ کند؛ اینها از رایج ترین   یاوه های دنیای امروز، یک دروغ بزرگ نفرت انگیز است. این فریب با هزار رشته به پیکر و هستی طبقه کارگر آویزان است، خون او را میمکد، توان او را به تحلیل میبرد. این دروغ نادانی می آفریند و پستی و خرافه را به دم و بازدم آحاد جامعه تزریق میکند. این دروغ دشمنی و تفرقه میافریند، این دروغ توسط سیاستمداران سوپر الدنگ نمایندگی میشود؛ سیاستمدارانی که با احزاب و کتب مقدسشان هیچ دستاوردی به کف نیاورده اند، اما بازار این معجزه گران "حل بیکاری" همچنان داغ است! ایران یک مثال گویاست.

سی و اندی سال است بحران اقتصادی سرمایه   آن جامعه را به اسارت سیکل معیوب از بیکاری، و بیکاری بیشتر در آورده است. جمعیت کارگران بیکار در دست دولت ابزار ارزانتر کردن نیروی کار بکار گرفته میشود که به نوبه خود تعداد بیشتری را به بیکاری میکشاند.   کارفرمای لعنتی کارگر اخراجی را در مقابل شاغلین قرار میدهد تا خود به یکباره ناجی و مظهر نان سفره برای هر دو باشد. سرمایه داران برای بالا بردن سودآوری بیکاری گسترده را به اجرا در میآورند و همزمان عزیز دردانه ملی کار آفرینی بر سر کارگر منت میگذراند. هیچ وقت کارگر به این اندازه کارکن و فداکار و کم توقع نبوده است و هیچ وقت از جانب فاسد ترین و بیشرف ترین نسل بورژوازی ایران تحقیر نشده است. به دولتمردان سیاست ایران، به وعده هایشان و روش کارشان وگزارش پایانی کارشان نگاهی بیاندازید.

تجربه طبقه کارگر در ایران از یک انقلاب و چهل سال کشمکش پس از آن تجربه ای بسیار پرارزش و در عین حال تجربه ای دردناک از بدیهی ترین درسهای مارکسیستی طبقه کارگر است.

بیکاری محصول اجتناب ناپذیر تولید کاپیتالیستی

بیکاری حاصل طبیعی نظام سرمایه داری است. رقابت میان سرمایه داران بر سر تولید ارزانتر و کسب سود بیشتر که بنوبه خود تنها از ارزش اضافه حاصل بهره کشی نیروی کار متکی است؛ تنها با اخراج کارگران و بکارگیری تکنیک بیشتر ممکن است. در همه تاریخ سرمایه داری قاعده بر اینست: در رونق کارگران اخراج میشوند و کار اخراجی ها را شاغلین از طریق کار شدیدتر انجام دهند. در بحران دسته دسته و چه بسا همه   کارگران باید بروند؛ باید گورشان را گم کنند تا سرمایه از میان خیل بینوایان گرسنه ترین و مطیع ترین کارگران را برای دور جدید انباشت انتخاب کند.

بیکاری یک موهبت برای سرمایه

سرمایه دار و دولت او نه میتواند و نه میخواهد بیکاری را از میان بردارد. بیکاری یک نعمت آسمانی برای سرمایه دار است چرا که کارگران را محافظه کار میکند، کارگران را شقه شقه   و متفرق می سازد. در زیر سایه بیکاری همیشه لشکری از ضعیف ترین بخش کارگران هستند که به دستمزد کمتر و شرایط سخت تر کار تن خواهند داد. ایام بیکاری گله ای از ادارات و ماموران دولتی به راه میافتند تا نیروی کار بیکاران را بکار بگیرند. ایام بیکاری بهترین فرصت برای تهاجم ایدئولوژیک و اخلاقی به طبقه کارگر فراهم میاورد که کارگران را سربار و تنبل معرفی کرد. خیل بیکاران صف مبارزاتی کارگران و تشکلهای کارگری را به موقعیت بسیار ضعیف تر میراند.

مطالبه "شغل" یک شعار بورژوایی و ضد کارگری

کارگر "کار" مطالبه نمی کند، خواهان نابودی کار مزدی است.   کار مزدی سرمایه در پر رونق ترین ایام خود جز بردگی چیز دیگری برای طبقه کارگر ندارد. مبارزات اقتصادی طبقه کارگر برای محکم کردن صفوف خود و برای ایجاد آمادگی لازم برای به زیر کشیدن سرمایه است. نقطه اوج وارونگی پدیده بیکاری آنجاست که در اوج بی پناهی بیکاری ساخته دست سرمایه دار، "خلق یک شغل" برای همان کارگر به یک نعمت بزرگ از جانب همان سرمایه دار جلوه گر میشود. سرمایه و نظامی که کار و سازندگی را تبدیل به بردگی مزدی کرده است، نظامی که معاش انسانها را به گرو گرفته و به اندازه سود دهی کارگر بخش کوچکی از نعمات حاصل کار وی را به سفره خانواده کارگری پرتاب میکند؛ به یک باره ناجیان کار و معاش از آّب در میایند! اوج وارونگی پدیده بیکاری در آنجاست که همان کسانی که از قبل کار کارگر سود و ثروت اندوخته اند به کارگر تشر مفت خوری میزنند. تمام دستگاه دولتی و سرمایه دارانی که از امتیازات بودجه عمومی بهره میبرند، حقوقهای بالا برای خود واریز میکنند، اختلاس و دزدی شان خزانه را تهی کرده است، تعهد ملی و وجدانی در قبال بودجه را به گوش کارگر میرسانند!

کارگر هیچ وظیفه ای در قبال آبادی کارخانه ها به عهده ندارد. انتظار برحق او برای شرایط زندگی بهتر نباید به بهبود بازار کار و پیدا کرده شغل گره بخورد. به این معنا شعار "شغل من کجاست" یک شعار دفاعی و سترون است. کارگر را وادار به بازی در زمین دشمنانش میسازد و بر علیه خود او عمل میکند. تا همین جا بخش اساسی از فضای اعتراض کارگری صرف اصرار بر ادامه کار کارخانه های ورشکسته شده است. کارگران به جای مبارزه مستقیم بر سر بیمه بیکاری نیروی خود را در میدان سرمایه داران و دولت به هدر داده اند. دیدنی است که دولت پس از دولت با کمال میل وظیفه " کاهش مصائب ناشی از بیکاری از طریق ایجاد مشاغل" را بعهده میگیرد، با همکاری مجلس با کمال میل بودجه عظیمی صرف طرحهای کذایی میگردد، و باز با کمال میل به استیضاح و شکست طرحهایشان گردن میگذارند؛ اما همان دولتها بطور رسمی و عملا از تن دادن به بیمه بیکاری طفره میروند.

طبقه کارگر و اشتغال و بیکاری

برای طبقه کارگر پدیده شغل عرصه جنگ بر سر نفس بقاء است. این صورت مساله تحمیلی بورژوازی به جامعه است.   همین مساله در آلترناتیو فوری طبقه کارگر مفهوم و پاسخ کاملا متفاوتی را شامل میشود، و آن اینکه حتی در چهارچوب همین نظام سرمایه داری با کاهش ساعات کار میتوان بر بسیاری عواقب وحشیانه "شغل" چه برای شاغلین و چه برای بیکاران خط بطلان کشید. چرا و تا کی باید تسلیم عطش بی پایان سود پرستی سرمایه شد؟ چرا و تا کی باید پیکره عظیم لاشخوران دولتی، دستگاه مذهبی، دستگاه سرکوب و توجیه کنندگان این نظام بر هستی بخش بزرگ جامعه سنگینی کند؟ از صرفه جویی در هزینه ناشی از حقوق و مزایا و رشوه ها و دزدی های این لشکر چند مرکز رفاهی و فرهنگی و آموزشی میتوان بر پا کرد؟

صد البته کارگران برای حفظ شغل و برای جلوگیری از اخراج مبارزه میکنند. اما بدون مبارزه همزمان برای بهبود شرایط کار، کاهش   ساعات کار، و بدون مبارزه برای افزایش دستمزد صرف تلاش برای "حفظ شغل" یک سم مهلک برای حیات کارگر نخواهد بود. تجربه زنده طبقه کارگر ایران در دهها هزار مرکز تولیدی گواه آنست که دست شستن کارگران از حق و حقوق خود، یک دنیا   دلسوزی و فداکاری کارگران هرگز نمیتواند مانع تعطیلی کارخانه شود. "حق آب و گل کارگر بر کارخانه" یک خرافه خانمان برانداز بیش نیست.

طبقه کارگر و سنگر بیمه بیکاری

یک طبقه کارگر ایران در مبارزه در سنگر بیمه بیکاری از طبقه کارگر جهانی عقب ماند و تاوان آنرا در قالب توهم به عروج دوره طلایی مملو از اشتغال در مسموم ترین شکل آن میپردازد. تنها با شروع یک مبارزه سراسری بر سر تحمیل بیمه بیکاری است که کارگر در ایران میتواند عمق تلخ یک "غفلت" بزرگ طبقاتی را به صورت بورژوازی تف کند.

تاریخ دو قرن قبل تر از این مصادف با شروع رشد سرمایه داری مملو از چرک و خون و کثافت است. مشروعیت حکومت سود و سرمایه جز با ارتجاعی ترین افکار و روشهای حکومتی عهد عتیق ممکن نبود. در دل "متمدن ترین" سرزمین ها همزمان با عروج شتابان صنعت، پست ترین معنا از انسان و جامعه انسانی حکم رانده است. شجره های امروزی بورژوازی دقیقا با همان زبان و همان لحن، بردگی مزدی کارگر را با فقر و ناامنی و نابرابری گره می زنند. سالن های بورس، محاسبات بانک مرکزی، پارلمانها، اساتید اقتصادی و منطق های رشد و بحران، دولت و قانون آنها؛ همگی قدمتی دویست ساله دارند.

اگر مبارزات طبقه کارگر از شیکاگو امریکا تا لیون فرانسه نبود هنوز هم کارگر میبایست از طلوع تا غروب آفتاب جان بکند،   تمام عمر با دستمزدی ناچیز در فقر و مسکنت برای بقا دست و پا بزند، و در پایان، حسرت یک سنگ قبر آبرومند برای پدر و مادری شرافتمند و فداکار را نسل پس از نسل برای فرزندان خود به ارث بگذارد - سرنوشتی که میلیونها کارگر همین امروز در ایران با آن درگیر هستند.

اگر قیام های پی در پی کارگری نبود هنوز هم از بهداشت و آموزش و پرورش و حقوق برابر شهروندی خبری نبود، کار کودکان رسمیت میداشت، زنان شهروندان درجه دو میبودند، بخش بزرگ جامعه محکوم بود رسما با فرسایش و ناامنی دست و پنجه نرم کند، از نعمات ساخته دست خود کمترین بهره را ببرد و کم و کمتر عمر کند – سرنوشتی که میلیونها کارگر در ایران در آن شریک هستند.

اگر اعتصابات و مبارزات اتحادیه های کارگری نمیبودند، هنوز هم به اسم مصالح اقتصادی و منافع مشترک ملی، هر وقت مصالحشان ایجاب میکرد نان کارگر را میبریدند، و هر وقت زورشان میرسید حقوق سیاسی و اجتماعی کارگر را به دلخواه تا اطلاع ثانوی معلق اعلام میداشتند – سرنوشتی که امروز بر حقوق پایه طبقه کارگر در ایران ناظر است.

باید مد نظر داشت که بخش مهمی از بیکاری در دوره های بحران سرمایه نتیجه مستقیم رکود در بازار نیست. در بحران بیکاری جاری و در یکی دو دهه اخیر بخش بزرگی از امر تولید به شکل دیگری بر دوش همان طبقه، از طریق کار کودکان، کار خانگی زنان، اضافه کاریها، چند شغله بودن نان آوران خانواده سنگینی کرده است. "بیکاری" امر تامین معاش طبقه را، اما در شرایط بسیار دشوارتر تداوم می بخشد. دوران بیکاری، دوران اوج رفع مسئولیت دولت در قبال زندگی شهروندان است. در شرایطی که مردم زحمتکش برای تامین حداقل نیازها چنگ به هر خاشاکی میزنند، زمانیکه تن فروشی به یک "راه حل" تامین نان خشک سر سفره تبدیل میشود؛ در همان ایام در یک بسیج مشترک دولت و انگل ترین بخشهای سرمایه با گرانی و تورم به جان کارگر و زحمتکش میافتند. اوباشان و بد دهن ترین نمایندگان سیاسی طبقه حاکم همزمان با کار کشته ترین مبلغین اقتصاد سیاسی بکار گماشته میشوند تا مفهوم مقولات پایه ای مانند کار، کارگر، حقوق اقتصادی و اجتماعی و رفاهی را باز تعریف کنند. دوران بیکاری مصادف با گستاخی بیشرمانه بورژوازی در حقوق و مزایای نجومی، در اختصاص بودجه های کلان برای دستگاههای مذهبی و تبلیغی بورژوایی، در ریخت و پاشها و بازی با اموال عمومی، در رکورد اختلاس و دزدی و ارتشاء است...

در مقابل این دوره ای است که حق طلبی کارگری بیش از هر وقت دیگر گوش شنوا پیدا میکند. طبقه کارگر باید و میتواند کل صف سیاسی-ایدئولوژیک- و مبارزاتی خود را بکار بگیرد. بیمه بیکاری خواستی است که پرچم حق طلبی کارگری را در عرصه های گوناگون شغل، دستمزدها، رفاهیات اجتماعی و نقش دولت برافراشته میسازد.

مصطفی اسدپور

دهم سپتامبر 2015