ما از همین امروز خشتهای یک حکومت کارگری را همه جا، در محلات و کارخانه ها، در میان علقه های متنوع میان کارگران میسازیم. ما اعتماد بنفس و لبخند و امید را شکل میدهیم. ما به میان طبقه خود پیام آور این خواهیم بود که زندگی زیباست و مبارزه متحد برای زندگی برابر و انسانی زیباتر است. ما در میان صفوف مبارزه خود از میان بهترین های خود رهبران انقلاب آتی، فرماندهان قیام کارگری را به جلوی صحنه میرانیم. چاره ای جز این نداریم. بورژوازی باید و حق دارد از تک تک اعضای جنبش بزرگ علیه بیکاری و برای انقلاب کارگری بترسد. آنها خود کینه ها را میسازند و آتش بیار این معرکه هستند. 

هنوز هم در کتب اقتصاد درتوجیه مشقات حاصل از  مناسبات سرمایه داری از "دستهای نامریی بازار"  اسم برده میشود. قبل از اینکه کودک پنج ساله یک خانواده کارگری به این حکم بخندد، صف طولانی از صاحب منصبان، از وزرا و وکلا را ردیف میکند  که برای  بیکاری نقشه میریزند، قانون میاورند و میبرند، فخر میفروشند و با خونسردی در مقابل عواقب خانمان برانداز آن شانه بالا میاندازند.

اما چه کسی گفته که ایجاد یک تشکل علنی حتما مستلزم اجازه دولت است؟ برای یک سندیکا و یک اتحادیه که میخواهد به نمایندگی از جانب  کارگران با دولت و کارفرمایان مذاکره کند، چانه بزند، معامله کند و به بازی گرفته شود،   صد البته بسیار حیاتی است که از جانب طرف حساب مربوطه برسمیت شناخته شود. برای ما در اتحاد علیه بیکاری برسمیت شناخته شدن و کسب اجازه دولت این اهمیت را ندارد.

گویا دولتی هست که قرار است تمام تلاش و همت خود را برای ایجاد مساله بیکاری صرف کند، گویا سیاستمدارانی کاردان وجود دارند   که میتوانند کار برای بیکاران ایجاد کنند، گویا سیاستی هست که میتواند تولید و بورس را به نفع اشتغال برای کارگران   هماهنگ کند؛ اینها از رایج ترین   یاوه های دنیای امروز، یک دروغ بزرگ نفرت انگیز است.

راستی نمایندگان سرمایه از جان ما کارگران چه میخواهند؟ خط آخر  "سود سرمایه"  کجاست؟ بعد از دستمزدهای فکسنی زیر خط فقر (تازه اگر به موقع پرداخت بشود)، بعد از شرایط برده وار کار و در فقدان کوچکترین امنیت شغلی، مگر جایی برای عقب نشینی بیشتر کارگر باقی مانده است؟

این تصویر و سناریو بدرد سر هم کردن یک داستان کودکانه هم نمیخورد. دویست سال بعد از کشمشهای عظیم طبقه کارگر این دیگر جزو بدیهیات است که بیکاری یک ابزار دست سرمایه داران برای کسب سود بیشتر است. بیکاری برای توده عظیم کارگر یک بلیه است، اما برای سرمایه دار یک برکت است.

باید عبارت "شرافت کارگری" را در کل جامعه سر زبانها انداخت. "شرافت کارگری" به این معنا که کارگران همدیگر را تنها نمی گذارند، کارگران خر خود را نمی رانند، جای کارگر بغل دست خود را قاپ نمیزند. 


در توجیه و تقدیس حکومت سرمایه چرندیات فرآوانی توسط آکادمیسین های کرایه ای ابداع شده است. "کار آفرینی" را باید از پوچ ترین و مضحک ترین مفاهیم بحساب آورد. اینکه مردم از فرط بی پناهی ناشی از قطع هر گونه حمایت اجتماعی مجبور شوند نان خود از زیر سنگ دربیاورند را حضرات از فضایل خود بحساب میاورند.